تبليغاتX
قلب شکسته


قلب شکسته





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

داستان
 

                        Image and video hosting by TinyPic 

 

-پله ها  رو دو تا يكي پايين رفت آنقدر عجله داشت كه منتظر آسانسور نموند وقتي تو

ماشين نشست و استارت زد،اول از همه يه نفس عميق كشيد، حس كرد هوا تا

انتهاي قلبش مي ره، و انگار يه بار ديگه پيش خودش تو به كرد خدايا غلط كردم، بار

آخرمه: ساعت ماشين چهار و ربع رو نشون مي داد، پيش خودش فكر كرد خوبه،

حميد تا ساعت 5 وقت داره. همه چيزو مرتب كنه.

اولين باروناي پاييزي شروع شده بود و پري باز هم پيش خودش فكر كرد چرا بيشتر

مردم چتر مشكلي دارن؟چتراي رنگي رو زير بارون هميشه دوست داشت صداي

موبايلش اونو از حال خودش بيرون آورد،sms حميد بود: عزيزم كي گفته كه حرفاي

عاشقونه آدمو هوايي مي كنه؟ من مي گم اين حرفا آدمو زنده مي كنه، پريسا

دوستت دارم اين ترافيك لعنتي تمومي نداشت فقط كافي بود چند قطره بارون بباره

اونوقت ترافيك بي بهانه شروع مي‌شد، ولي براي اين وقتاي پريسا خوب بود مي

تونست ديرتر برسه خونه و تو راه با خودش خلوت كنه.

امروز حالش از هميشه بدتر بود، اين عذاب و جدان لعنتي داشت خفه اش

مي‌كرداينبارم گفته بود ترو خدا پرستو چيزي نفهمه همه چي رو جمع و جور كن، "تو

هردفعه بايد اينو بگي پريسا" و بعد پريسا از در اومده بود بيرون خودشم نمي دونست

چرا نميتونه تمومش كنه و هر بار كه مي گه بار آخرمه بازشروع مي شه، صداي بوق

ممتد ماشين پشتي اونو به خودش آورد، ترافيك يكمي روان شده بود ماشينها عين

دونه هاي تسبيح پشت هم رديف بودن و آروم آروم جلومي رفتن.پريسا هر چقدر فكر

مي‌كرد يادش نمي اومد از كي شروع شده بود شايد ازهمون مسافرت دسته جمعي

كه سه سال پيشرفته بودن شمال، چقدر سه تايي با هم كنار دريا قدم زده بودند

پرستو اهل ورزش نبودپريسا و حميد واليبال، بازي مي‌كردند، دوچرخه سواري مي

كردن شبها مي نشستند با هم فيلم نگاه مي‌كردند البته پرستو رو كاناپه كنار

شومينه چرت ميزد بعد راجع به فيلمها باهم بحث مي‌كردند پريسا فهميده بود چه

علايق مشتركي با حميد داره ديگه كم كم داشت به خونه نزديك مي‌شد صداي آواز

حميد توي گوشش بود: تو اي پريسا كجايي كه رخ نمي نمايي..."تو فقط همين آهنگو

بلدي بخوني حميد" و صداي خندۀ حميد كه مي خنديد وميخنديد توآئينه يه نگاهي به

صورتش كرد سياهي مداد چشم و كه دور چشمش پخش شده بود پاك كرد تلفنش

زنگ خورد اسم پرستورو كه  رو صفحه تلفن ديد خشكش زد: يعني پرستو اين موقع با

من چي كار داره؟سريع گوشي رو برداشت: سلام پرستو جون خوبي؟ چه خبر؟صداي

پرستو شادتر از هميشه بود:يه خبر خوب

 

- خوب بگو ديگه جون به لبم كردي

- من دارم مامان مي شم

- چي؟ واي مباركه (پريسا نمي دونست چي بگه) كي فهميدي؟

- امروز، مي خواستم زودتر ازاداره برم خونه جواب آزمايشو به حميد بگم ولي اول

اومدم پيش مامانم.

پريسا ديگه هيچي نشنيد بغضش تركيد، گريه كرد ، گريه كرد، گريه كرد

 

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 14:50
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز

Powered by : قالب و كدهاي جاوا < dariushkamani.blogfa.com

> < قالب و كدهاي جاوا > < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا >

داریوش قالساز