تبليغاتX
قلب شکسته


قلب شکسته





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

نظرت در مورد پسرا و دخترا چیه؟؟؟؟؟
اول پسرها:ويژگي پسرهاي ايراني 1-چشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه. 2-تا يه دختر خوشگل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش. 3-چشمك جزو تيك عصبيشونه. 4-اصولا هفته أي 1 بار شكست عشقي مي خورن. 5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره. 6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه. 7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روي زمين. 8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون مال همه .

 

 

ن                                      ظر یادت نره هاهاهاها


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه بیست و پنجم مهر 1388 در ساعت: 16:53
      |+|

سلام سلام ................
 

سلام سلام دوستای گلم

خوبی فداتون بشم

امیدوارم که خوب باشید

باید ببخشید که دیر آپیدم آخه درس و مدرسه و رشته ریاضی فیزیک آدمو

دیوونه میکنه خوب باید درس بخونیم دیگه...........

خوب حالا این پستهای بعدی رو داشته باشید تا بعد

فعلا بای بای عزیزانم

نظر یادتون نره هاهاهاها

 


نويسنده: پریسا مورخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 در ساعت: 12:48
      |+|

عزیزم ......

 

اونی که گفتم نرو گفت نمیشه

دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه

وقتی میخواست بره اون منو صدا کرد

واستاد و تو چشام خوب نگا کرد

گفت میدونی خودت برام عزیزی

این اشکارم بهتره که نریزی

مجبورم برم که سفر چاره ی کارمه

یاد اون خاطرات مرحم دل پارمه

تقدیر ما از اولم همین بود

یکی تو آسمون اونیکی زمین بود

تو تقدیر ما هر چی حیرونیه

مال خطوط روی پیشونیه

شاید اگه دائم بودی کنارم

یه روز می دیدی که دوست ندارم

می خوام برم و تا ابد بمونم

سخته برای هر دو مون میدونم

آره گفتی کسی که میشه ستاره

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

گریه نکن گریه هاتو نگه دار

لازم میشه گریه وقت دیدار

خودم میرم عکسام ولی تو قابه

میشنوه حرف اما بی جوابه

بارون که بارید برو زیر بارون

به یاد دیدار اون روزامون

تو چمدونم پر عطر یاسه

چشام با چشای تو در تماسه

رفتن من اسب سرنوشته

همونی که رو پیشونیمون نوشته

فکر نکن دوری و اینجا نیستی

قلب من اونجاست و تنها نیستی

منتظر شعرا و نامه هاتم

هر جا میری، بدون منم باهاتم

غصه نخور زندگی رنگارنگه

یه وقتایی دور شدنم قشنگه

دیگه سفارش نمیکنم عزیزم

نزار منم اینجوری اشک بریزم

شاید یه روزی به هم رسیدیم

همدیگرو شاید یه جایی دیدیم

مراقب گلدون اطلسی باش

یه وقتایی منتظر کسی باش

کسی که چشاش یه کمی روشنه

شاید یه قدری هم شبیه منه

دیگه باید برم خیلی دیره

فقط نزار خاطرمون بمیره

با خدافظی منو در به در کرد

اشکامو دید و بعدش سفر کرد

از وقتی رفت دستام رو به آسمونه

شاید پشیمون بشه برگرده بمونه

فهمیدم امروز سفرم یه درده

من چیکار کنم اگه که بر نگرده

پشت سرش میریزم آب یه دریا

منتظر میشینم بی تاب تا فردا

الهی که بدون هیچ فرودی

بشه ستاره و برگرده به زودی

 

 

نظر نظر نظر 

 


نويسنده: پریسا مورخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 در ساعت: 12:38
      |+|

بی معرفت ......

 

 

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت مي کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم, از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت, مي دونستم که مي خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده اي براش پيدا کنم, چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من کرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.


 

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که به ياد بيارم که روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرم و راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي شه. اما براي اين که اخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد گفت: به هر بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به کار مي بره. مدت ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعيين کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي کرديم و معذب بوديم.


 

پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي کرديم. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو استشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن, زني بود که 10 سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز که مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد که همسرم رو روي دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزء شيرين زندگي اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.


 

 همون مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي کردم, درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم, وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم, نمي خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم, ترديد کنم. "دوي" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي کرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي کني تب داشته باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم که نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي زد در رو محکم کوبيد و رفت. من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟ و من در حالي که لبخند مي زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي کنم, تو روبا پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....

 

                                   نظر یادتون نره هاهاهاهاهاهاها


نويسنده: پریسا مورخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 در ساعت: 12:32
      |+|

خسته ام........
 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

               از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

                               دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

                                             امشب دگر ز هرکه و هر کار خسته ام

                                    دل خسته سوی خانه خسته می کشم

                            آوخ کزین حصار دل آزار خسته ام

              بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

       از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

                 از خود که بی شکیبم و  بی یار خسته ام

                                    تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

                                              از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

 

                                         

                                  خیلی بی معرفتی اگه نظر ندی

 


نويسنده: پریسا مورخ: یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 در ساعت: 21:49
      |+|

بدون شرح

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تـــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواین التماسرو
...............
.........
....
.

 

نظر یادتون نره هاهاهاهاهاهاها

فعلا بای بای

 


نويسنده: پریسا مورخ: یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 در ساعت: 21:46
      |+|

پسرک نابینا

 

پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته

 بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:


"نابینا هستم، کمکم کنید!"


یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش

خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست


معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه

 افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت


بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با

 شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به

من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟


مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :


"امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم"

 

 

                                  نظر یادت نره هاهاهاهاهاهاها

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 در ساعت: 15:53
      |+|

پیامک و جک و.........

 

خداوندا چرا دل آفريدي ؟ چرا اين دل را عاشق آفريدي ؟ اگر عاشق شدن جرم و گناه است چرا سيماي زيبا آفريدي ؟

 

وقتي دهکده اي آتش مي گيرد همه دودش را مي بينند اما وقتي قلبي آتش مي گيرد کسي شعله اش را نمي بيند

 

جهنم زماني است که شما داراي: اتومبيل آمريکايي، زن بريتانيايي، خانه چيني، غذاي آلماني و حقوق ايراني باشيد. بهشت زماني است که شما داراي: حقوق آمريکايي، خانه بريتانيايي، غذاي چيني، اتومبيل آلماني، و زن ايراني باشي

 

يه شيره يه ترکه رو ميخوره بعد يه جا ميشينه و کسل ميشه بهش ميگن چرا کسلي ميگه نميدونم نيم ساعت پيش يه آدم خوردم مزه خرميداد

 

يک نگاهت زندگي را آموختم . با يک نگاهت شروع به زندگي کردم و به يک نگاهت زندگي را باختم اي دوست!

 

توي دنيا دو تا نابينا مي‌شناسم، يکي تو که هيچ موقع عشقم رو نديدي، يکي من که کسي رو جز تو نديدم

 

يارو تو مشهد بچش گم ميشه نذر مي كنه و ميگه: يا امام رضا دستم به دامنت، بچم پيدا بشه، ديگه غلط كنم بيام مشهد!

 

میدونی چرا قزوینیا آدمای خوشبختین؟ چون هیچ وقت بخت و اقبال جرات نمیکنه بهشون پشت کنه

 

دخترها مثل گچ هستند : اگر چند دقيقه مدارا کنيد آنچنان سخت مي شوند که هيچ شکلي نمي گيرند

 

تركه ميخواسته يك كبريت سوخته رو روشن كنه،هرچي ميزده كبريت مادرمرده روشن نميشده. رفيقش بهش ميگه: بابا خوب شايد كبريتش خرابه! تركه ميگه: نه بابا، همين پنج دقيقه پيش روشن شد

يک مورچه و يک زرافه باهم ازدواج مي کنند شب عروسي مورچه گم مي شه بعد از يک هفته پيداش مي شه بعد زرافه بهش مي گه اين همه مدت کجا بودي مورچه مي گه :تو راه بودم که بيام بوست کنم

 

انواع مرد: اروپايي: يه زن داره يه دوست دختر(زنشو بيشتر از دوست دخترش دوست داره) امريکايي: يه زن داره يه دوست دختر(دوست دخترشو بيشتراز زنش دوست داره) ايراني: يه زن داره سي تا دوست دختر(ننه اش رو از همه بيشتر دوست داره )

 

خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟

 

در دنيا خواستار 3 چيز باش: ستاره به مدت يک شب گل به مدت يک روز رفاقت به مدت يک عمر

 

توی اتوبوس یه پسر به یه دختره متلک میگه دختره توی گوش پسره میزنه ترکه که نگاه میکرده میزنه تو گوش اخونده ازترکه میپرسند تو چرا اخونده را زدی می گه فکر کردم  ان قلا ب  شده

 

نام: گمنام شهرت:آواره منزل : سرگردان مسیر : گورستان جرم : به دنیا آمدن شغل : گدای محبت محکومیت : زندگی کردن مدت : نا معلوم صدا: آه نور : شمع وطن : غریب یار : تنهایی کوله بار : حسرت خوراک : اشگ آخرش : مردن

 

آن زمان كه دستانم را لمس كردي...جاي انگشتانت بر شيشه قلبم حك شد.آن زمان كه در چشمانم خيره گشتي، تاريكي قلبم با روشنايي وجودت درخشش گرفت و گوشه گوشه پهناي اين صندوقچه را من خود با زبان خويش برايت خواندم. باور كن كه تمامي موجودي اين صندوقچه از آن توست

 

ترکه توی کوپه قطار به سمت مشهد می‌رفته، به روبروییش میگه: به سلامتی از مشهد بر می‌گردید؟

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه

 

امروز سالگرد تولد پت و مته ! تو هم مثل من اين روز رو به خنگ ترين کسي که ميشناسي تبريک بگو!!! جنبه داشته باش واسه خودم نفرست

 

روي ديوار مقابل پنجره‌ات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت باشد، امروز كسي راديدم كه روي قلبم مي‌نوشت: زباله‌هايتان را در اين محل نگذار

 

ترکه داشته دعا مي کرده، ميگفته: خدايا مرا نيامرز... ميگن: بابا اين چه جور دعا کردنه!؟ ميگه: آخه دارم شکسته نفسي مي کنم

 

خواص گوسفند :1-بو مي دهد 2-سبزي مي خورد 3- گاهي مي خوابد 4-پرواز نمي کند 5-اس ام اس (پیامک) هاي سر کاري را با دقت مي خواند

 

برداشتن قدمهاي بزرگ در زندگي باعث پاره شدن خشتك انسان ميشود

 

دو تا ترك داشتن تو يه ماشين بمب كار ميذاشتن يكيشون به اون يكي ميگه: اگه اين بمب الان منفجر شه چي كار كنيم؟ اون يكي ميگه نگران نباش من يكي ديگه دارم

 

كرده سوار هواپيما بوده ميهماندار ميگه كمربندها رو ببنديد . كرده مي گه : مال من كش داره بازم ببندم

 

ترکه داشت گريه می کرد. باباش پرسيد چی شده؟ گفت: عاشق شدم! باباش گفت حالا عاشق کی هستی؟ گفت: هر کسی که شما صلاح بدوني

 

بند تمبونتیم، ولمون کنی هم ما میریم هم آبروتو می بریم.

 

بچه ترکه از پدرش مي‌پرسه: بابا، ماه نزديك‌تره يا اصفهان؟ ترکه ميزنه پس گردنش و ميگه: آخه پدرسگ، معلومه ديگه، مگه تو از اينجا ميتوني اصفهان رو ببيني

 

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین ! بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم من پایین بود و باختم .

 

اگر مي‌بيني گناه کسي آن‌قدر بزرگ است که نمي‌تواني آن را ببخشي، بدان که گناه او بزرگ نيست؛ قلب توست كه کوچک است

 

موقع مورد حمله يک پسر قرار گرفتی شلوار اونو بکش پايين دامن خودتو بده بالا ! فکر بد نکن! آخه اينجوری تو ميتونی بدوی ولی اون نميتونه

 

يارو تو موزه لوور فرانسه خسته ميشه يه صندلي خالي ميبينه ميره ميشينه. مامور موزه با سرعت به طرفش مياد و بهش ميگه: آقا پاشو اين صندلي ناپلئونه!!! ميگه: خُب بابا ! هر وقت اومد بلند ميشم

 

عرض سلام به بلندي بيل و به محكمي كلنگ به گردي استامبلي به سرعت فرغون به تيزي شاقول به انعطاف پذيري طناب به لبريزي دوغاب به سفيدي سيمان سفيد به صافي ماله به قشنگي كمچه به وسعت بشكه به معرفت عمله به قدرت كارگر به ظرافت گچ كار به لطافت معمار به شجاعت صاحب كار به رشادت مهندس به صلابت جوش كار به محبت صافكار به رفاقت همكار

 

ولنتاين در اردبيل - خديجه : رحيم آقا تو بيلميري امروز چه روزيه ؟ رحيم : والا فچ ميکنم روز جهاني مبارزه با محيط زيست ! ها ؟ - خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه ! رحيم : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟! - خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز احساساته ! روز من و شوماست ! - رحيم : شوما کيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاگو رو از آشپزخونه بيار

 

سهراب میگه : ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مراقب باشی جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازیچه شود می شکند

 

زمانی كه كنار رودخانه بودم نگاهم به قله ی كوه بود به قله ی كوه كه رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم

اين روزها انگار باد به گوش آدمها مى رساند ، که چقدر تنهايم ؛ عجيب است همه مى خواهند دوستانه خلوتشان را ، با من قسمت کنند ! حتما چشمهايم هر صبح ، به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد .

 

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند خون که قرمزه رنگ عشقه .....اشک که بی رنگه درد عشقه

 

میدوني اگه يه اسب با يه سمور ازدواج کنه بچشون چي ميشه؟ . . . . من چميدونم.مگه من گفتم عروسي کنن؟مگه من گفتم بچه دار شن؟

 

اگر اصفهاني برات يه اس ام اس (پیامک) داد ، بدون که به يادته ، اگردو تا اس ام اس (پیامک) فرستاد بدون که خيلي خاطرت مي خواد ، اگر سه تا اس ام اس (پیامک) فرستاد ، بدون که موبايل مال خودش نيست

 

مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند.

 

مي دوني سر دره مطب جراحي پلاستيک چي نوشته؟لولو تحويل ميگيريم هلو تحويل ميديم

 

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت عاقبت بر عشق من خنديد و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بي مرووت گريه ام را ديد و رفت .........

 

آن کس که مي گريد 1 درد دارد . آن کس که مي خندد 1001 درد دارد . آن کس که مي خنداند هزاران درد دارد

 

زن مانند شیشۀ ظزیف و شکستنی است . هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید . زیرا ممکن است شیشه ناگهان بشکند .

 

ميگن يه ماه تو آسمون يه فرشته رو زمين.عزيزم خسته نميشي دو شيفت کار مي کني

 

يک گل خوشگل پشت ويترين گل فروشي ديدم!!! خواستم برات بخرمش. به فروشنده گفتم :اون گل چند؟ گفت:اون گل نيست........آينه ست

 

انسانهاي بي هدف مجبورند تمام عمر براي انسانهاي هدفمند کار کنند

 

سلام سلامتي مياره ، سلامتي نشاط مياره ، نشاط شادي مياره ، شادي زندگي مياره ، زندگي زن مياره ، زن بچه مياره ، بچه دردسر مياره ، دردسر بدبختي مياره ، اصلاً سلام نکن سنگين تره

 

بااشک،تمام کوچه راترکردم، رفتیو ندیدی که چه محشرکردم. دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد دلبستگی ام رابه توباورکردم.

 

برای صرف جویی در مصرف سوخت از خانمهای عزیز خواهشمندیم با اولین بوق سوار شوند

  

 

                                اگر نظر ندی خیلی بی معرفتی

 

                                             فعلا بای بای

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 در ساعت: 15:52
      |+|

فرشته کوچولو

 

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت
 
و او را نوازش داد
 
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 
هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 
گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت
تا فرشته کوچولوش توی بهشت شاد باشه و شمعش رو شن باشه .

 

                                       نظر یادت نره هاهاهاهاهاهاها

                                                         فداتون

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 در ساعت: 15:49
      |+|

عجیب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به نظرت عجیب  نیست وقتی پسرابا صدتا تا دختردوستن و به تک تکشونم گفتن تو تنها عشق منی!؟

به نظرت عجیب نیست وقتی دخترا ساعت 12 ظهر کلاس دارن ولی از ساعت 9 صبح شروع به آرایش کردن صورتشون میکنن تا مبادا تیکه ای از صورت زیباشون بدون آرایش بمونه!؟

به نظرت عجیب نیست پسرا پول غذاشونو ندارن ولی واسه خریدن شلوار پاره پوره و هزارتا مچ بند بیریخت و بولوز زرد وآبی و...پول دارن!؟

به نظرت عجیب نیست روز اولی که با یه دختر دوست میشی خودشوبا یکی از اسمای پارمیدا یا دیانا یا... معرفی میکنه ولی بعد گذشت یک ماه اسمش به امثال زری و گلی و ثریا و... برمیگرده!؟

به نظرت عجیب نیست وقتی از یه پسردلیل معتاد شدنش رو می پرسی میگه رفیق ناباب و اصلا ذره ای خودش رو مقصر نمیدونه!؟

به نظرت عجیب نیست همه ی دخترا میگن منو یه پسره عوضی از راه به درکرد وگرنه من از گل پاک تر بودم!؟

به نظرت عجیب نیست همه ی پسرا قبل از ازدواج به دختره میگن بعد از ازدواج نمیذارم دست به سیاه و سفید بزنی ولی بعد از ازدواج از دختره عین...کارمیکشن وبعد میگن زن گرفتم واسه همین کارا دیگه!؟

به نظرت عجیب نیست دختراهمشون میگن من فعلا قصد ازدواج ندارم ولی با اومدن اولین خواستگار جواب بله رو میگن! در واقع وقتی دخترا میگن من فعلا قصد ازدواج ندارم منظورشون اینه که من فعلا خواستگار ندارم!؟

به نظرت عجیب نیست پسرا هیچ وقت با هیچ کدوم از اون صد تا دختری که دوستن عروسی نمیکنن و به قول خودشون دختر آفتاب و مهتاب ندیده میخوان!؟

به نظرت عجیب نیست وقتی از دخترا(چه 2 ساله چه 20ساله)می پرسی آرزوت چیه؟همشون میگن میخوایم خانوم دکتر شیم! البته منظورشون این نیست که خودشون دکتر شن بلکه منظورشون اینه که خانوم آقای دکتر شن!؟

به نظرت عجیب نیست پسرا همشون وقتی به دوست دخترشون میرسن یه سیگار در میارن و شروع به کشیدنش میکنن و فکر میکنن با این کار کلاسشون بالا میره!؟

به نظرت عجیب نیست یه دخترمانتوی آبی با کفش پاشنه بیست سانتیه قهوه ای و شال قرمز با گلای زرد می پوشه و یه کیف سبز برمیداره و احساس میکنه همه به خاطر خوشگلیه اونه که دارن بهش نگاه میکنن ونمیدونه به خاطر دلقک شدنشه!؟

به نظرت عجیب نیست همه ی پسرا و دخترایی که الآن دارن اینا رو میخونن همه ی این مورد ها رو تصدیق میکنن و به نویسنده اش که خود من باشم آفرین میگن(البته این یکی رو بعید میدونم)!؟

 

                       قشنگ بود نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

                     دلتون میاد نظر ندین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 در ساعت: 22:16
      |+|

ضد حال یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری کانکت نشی!
ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعنی روز تولدت دوست پسرت جلوی دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه
سوسک بشی!
ضدحال يعنی دوست دخترت رو بيرون با يه پسر ديگه ببينن!
ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه !
ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!
ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵!
ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو!
ضدحال يعنی هیستوری پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال يعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال يعنی پژو آردی!
ضدحال يعنی فیلم ژاپنی!
ضدحال يعنی کالر آی دی داشتن!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی با دوست دخترت بری کافی شاپ دخترخالتو ببینی!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضدحال یعنی این که تو الآن ۲ ساعته سر کاری!
 
 
 
 
قشنگ بود ...... نه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
نظر یادت نره هاهاهاها
 
         
     منبع: وبلاگ سبا جوووووووووووونم
 
 

نويسنده: پریسا مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 15:55
      |+|

کاش کاش کاش ........

 

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد

کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم

کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم

کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

 

                 دلتون میاد نظر ندید

 


نويسنده: پریسا مورخ: چهارشنبه چهارم شهریور 1388 در ساعت: 18:13
      |+|

دوستت دارم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

" معنی دوستت دارم یعنی چه؟

( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که

لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .

( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .

( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .

( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .

 ( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .

 ( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .

( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی"

 

                              نظر نظر نظر

 


نويسنده: پریسا مورخ: چهارشنبه چهارم شهریور 1388 در ساعت: 18:10
      |+|

مادر من..................

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟


به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر

سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه

ها تو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

 

      نظر یادتون نره هاهاهاهاها

 


نويسنده: پریسا مورخ: چهارشنبه چهارم شهریور 1388 در ساعت: 18:6
      |+|

پروفایل
 

سلام دوستای خوبم

خوبید ؟ خوشید؟

خوب خدا رو شکر

اگه میخواهی از من بیشتر بدونید پروفایل من و بخونید

http://tamebaran.blogfa.com/profile  

نظر یادتون نره هاهاهاهاها

فداتون

فعلا بای بای

 


نويسنده: پریسا مورخ: سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 در ساعت: 18:12
      |+|

تولدت مبارک.........

  

ساعت 3:00 نیمه شب صدای زنگ تلفن پسری را از خواب بیدار کرد.

مادرش بود ،پسره سر مادرش داد زد و گفت: چرا این موقع شب منو بیدار کردی ؟

مادرش جواب داد:  عزیزم 25 سال پیش تو هم در همچین ساعتی منو ازخواب بیدار کردی ، پسرم

فقط خواستم بگم تولّدت مبارک...

پسره از اینکه دل مادرش رو شکسته بود تا صبح خوابش نبرد ، صبح که شد رفت که به مادرش  

سر بزنه وقتی داخل خونه شد مادرش رو کنار میز تلفن دید که به خواب عمیقی فرو رفته     

بود کنار مادر هم یه شمع نیمه  سوخته بود ولی مادره دیگه در این دنیا نبود....

 

                                          هیچ وقت دل کسی رو نشکن....

 

     نظر یادتون نره هاهاهاهاها

 

                        فداتون

              

                       بای بای 


نويسنده: پریسا مورخ: یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 در ساعت: 12:37
      |+|

وقتی رفتم

 

وقتي رفتم

هيچکي از رفتن من غصه نخورد

هيچکي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي گريش نگرفت

اشکشو کسي نريخت پشت سرم

راستي که بي کسي درد بديه

منم انگار هميشه تو سفرم

وقتي رفتم کسي قصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من مي خواست تلافي بکنه

اما طفلي هيچ کاري که بلد نبود

وقتي رفتم، نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب مي دونم، مهتابي بود

چشمي با رفتن من خيره نموند

به در و به آسمون و پنجره

مي دونم خيلي ها گفتن چيزي نيست

اينکه ماتم نداره بزار بره

کي مي رم ، کجا مي رم، ميام يا نه ؟

کسي لااقل اينو سؤال نکرد

انگاري مي خوام برم خريد کنم

هيچکسي چيزي نگفت، حلال نکرد

دم رفتن کسي حرفي نمي زد

همه ساکت بودن و بي سر صدا

يه نگهبان که ما رو نگاه ميکرد

زير لب گفت به  سلامتي کجا ؟

اين سؤال مهربون و بي ريا

زير چشماش غمي بود داغ و کبود

دم پرسش ساده يه غريبه بود

کسي که اسم منم نمي دونست

رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و ناشناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

بهتره اهالي رؤيامونو

بدون توقعي، جواب کنيم

نبايد حتي رو بهترين کسا

توي بدترين جاها حساب کنيم

 

 

         

 

 

             

 

 

 

قربونتون عزیزان

فقط نظر یادتون نره

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه یکم آذر 1387 در ساعت: 12:9
      |+|

............داستان قشنگ

 

سلام دوستان گلم خوبید؟؟؟ خوشید؟؟؟؟

ببخشید که این هفته دیرتر آپ کردم آخه این هفته تمام روزهاش

امتحان داشتم و اجازه نمیداد که بیام تو اینترنت ولی حالا این

داستان قشنگ رو بخونید که واقعا قشنگه

فعلا بای بای عزیزان من

راستی نظر یادتون نره هاهاهاهاهاها

فداتون گلهای من

 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در

ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم

گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما

بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف

کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد

داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم

داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره

کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و

گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب

کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:«

چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! »

ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت

نکنيم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد

عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک

از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه

افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي

کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و

موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست

آوردید

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

    Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

ترو خدا نظر یادتون نره هاهاهاهاهاها

فعلا بای بای عزیزان

 


نويسنده: پریسا مورخ: پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 در ساعت: 11:13
      |+|

الهام عزيزم
 

دوست عزيزم الهام  گلم سلام

خوبي گلم

آهنگ وبلاگم رو عوض كردم

نمي دونم كه رپ دوست داري يا نه ولي من دوست دارم مخصوصا اين آهنگي كه

گذاشتم

اگه خوشت اومده يه نظر بده و بگو دوست داري يا نه اگه دوست نداري هم بگو چه

آهنگي بذارم

مرسي گلكم فعلا باي باي

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه هفدهم آبان 1387 در ساعت: 13:52
      |+|

دوستان گلم سلام

از اینکه به وبلاگ من سر زدید خیلی متشکرم و امیدوارم که لحظات خوشی رو اینجا

بگذرونید

عزیزانی که میخواهند عکسهای محسن افشانی رو ببینند میتوند به اون یکی وب من

یعنی www.mohsen-joonam.blogfa.com مراجعه كنيد

راستي يادتون نره كه نظر بديدااااااااااااااا

خيلي متشكرم گلهاي ناز من

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه هفدهم آبان 1387 در ساعت: 13:23
      |+|

تنهایی

                                       

                                               تنهایی

                                                                                                                     من در این شهر غریب

چه کسی را دارم ؟

چه کسی همدم و همراز من است؟

چه کسی با غم من دمساز است ؟

 

                                                غم من غربت و تنهایی نیست

                                                غصّه ی بی سر و سامانی نیست

                                                غم عشقی است که در خیزش

                                                یک طوفان ناگهان ویران شد!

 

غم من مثل غم کوچ پرستوی بهار

مثل یک دلتنگی پائیز زده

غم بی کسی و فردائی است

 

                                                   چه کسی در غم تنهایی من

                                                   قطره ای اشک از دیده فشاند

                                                   یا که در سوگ سیه روزی من

                                                   لحظه ای با من بود

 

آه از بی سر و سامانی من

آه از بی کسی و دلتنگی

آه از مرگ گل یاس سپید

آه از دیده ی بارانی من

 

                                                  

                                            آه از کوچ غریبانه ی عشق

                                           آه از باغ تهی از گل و آواز و نسیم

                                           آه از فصل غم آلود خزان

                                           آه از این داغ جگر سوز خزان

 

و کسی نیست که در اوج پریشانی من

با من غم زده همراه شود

تا از این وادی پائیز زده

تا به جایی که گل عاطفه ها رو ئیده است

همرهش کوچ کنیم .    

 

                                                             آه از این زندگی!

 

 

            نظر نظر نظر

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه هفدهم آبان 1387 در ساعت: 12:21
      |+|

.......گفتی و گفتم
 

گفتی، گفتم...

گفتم كه دوستت دارم، گفتی که باور نداری

گفتم این کلمه را از حفظ نمی‌گویم از ته دل می‌گویم، گفتی دلم را نیز باور نداری

سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس، گونه‌ام

خیس شد و قلبم شکسته

گفتی که تو قلبم را شکستی، گفتم که قلبت شکسته نشد،احساست در هم

شکست

گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم، من نیز سکوت کردم و با گریه تو ناآرام شدم و

اشک ریختم

گفتی بی‌خیالی از اشکهایم، چیزی نگفتم،و باز سکوت و یک آه تلخ

گفتی کاش که عاشق نمی‌شدم، گفتم عاشقی همه دردها را دارد

گفتی خسته شدی از همه کس، گفتم من با تو می‌مانم

گفتی خیلی تنهایی، گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی‌شناسد

و باز گفتی تنهایی، گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او

باشد

گفتی که این حرفهایت تکراری است، گفتم جز تکرارش راهی نیست

گفتی که آغوشت را می‌خواهم، گفتم که منتظر بمان عزیزم

گفتی که شانه‌هایت را می‌خواهم، دلم به درد آمد از دوری‌ات به غم نشستم

گفتی که تو از حرفهایم پریشانی، گفتم حرفی نیست و حرفهایت شکنجه‌ای بیش

نیست

گفتی که لبخندی بزن، گفتم حس لبخند نیست

گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و با اینکه باور نداری باز میگویم که

دوستت دارم

چیزی نگفتی و سکوت کردی

گفتم که دوستت دارم، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد

و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو نیز مانند من اشک ریختی...

 

 

     *دوستت دارم*

 

 

                   *عاشقتم*

 

        

        *اسیرتم*

 

 

 نظر یادت نره هاهاها

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه هفدهم آبان 1387 در ساعت: 11:54
      |+|

دل نوشته زیبا
 

      Image and video hosting by TinyPic

 

لطفا نظر یادتون نره گاهای من

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه هفدهم آبان 1387 در ساعت: 11:30
      |+|

یه داستان زیبا

 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش

آشفته تر

- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی

پروا چکید روی گونه اش

- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....

صدایش می لرزید

- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟

گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق , گریه می کردآنطوری که من همیشه

دلم می خواست گریه کنمآنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بودبا بازوی کوچکش

مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرددر چشم هایش چیزی بود که

بغضم گرفت

- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم

مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟

این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت آدم یاد گم کرده های خودش که می

افتد , عجیب دلش می گیرد یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم پدر بزرگ ,

مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,

کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم ,

عشقم , زندگی ام

- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...

دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست

حسودی می کردم به دخترک

- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟

آرام تر شد قطره های اشکش کوچکتر شد احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد

دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانمگرمای دستش , سردی دستانم را نوازش

کرد احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده

هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود

- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم

گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...

هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد , با دستم , اشک های روی گونه اش را

آهسته پاک کردمپوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه

مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار

- گریه نکن دیگه , خب ؟

- خب ...

زیبا بود , چشمانش درشت و سیاهبا لبانی عنابی و قلوه ای لطیف بود , لطیف و نو ,

مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیدهگیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,


- اسمت چیه دخترکم ؟

- سارا

- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی

او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود

او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش

امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,

و من , نه بغضم را شکسته بودم ,

که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد

و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...

باید تحمل می کردم ,

حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد

و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می

فرستادم به آسمان

باید صبر می کردم

- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟

با ته مانده های هق هقش گفت :

- هم .. هم .. همینجا ..

نگاه کردم به دور و بر

به آدم ها

به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت

همه چیز ترسناک بود از این پایین

آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می

انداختند و به هم تنه می زدند

بلند شدم و ایستادم

حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها

دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را

- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟

دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه

منهم نمی دانستم

حالا همه چیزمان عین هم شده بود

نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا

هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ

- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته

کوچولوی خوشگل

برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد

یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,

و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده

قدم زدیم باهم

قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست

آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است

حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,

هدفمان یکی بود ,

من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,

- آدرس خونه تونو نداری ؟

لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت

- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟

- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام ..

ام ... آدامس و شوکولات میفروشه

خنده ام گرفت

بلند خندیدم

و بعد خنده ام را کش دادم

آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی

عمیقش کند

سارا با تعجب نگاهم می کرد

- بلدی خونه مونو ؟

دستی کشیدم به سرش

- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه

آدامس و شوکولات فروش

لبخند زد

بیشتر خودش را بمن چسبانید

یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت

کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...

کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ,

همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم

کاش میشد من و ..

دستم را کشید

- جونم ؟

نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود

- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم

خندیدم

- ای شیطون , ... ازینا ؟

- اوهوم ...

- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟

خندید ,

- خب , ازون قرمزاشا ...

- چشم
.

..

هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می

رفتیم به یک مقصد نامعلوم

سارا شیرین زبانی می کرد

انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود

- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می

کنیم ...

گوش می دادم به صدایش , و جان هم

لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود

سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود

ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی

- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..

ما دوست شده بودیم

به همین سادگی

سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد

و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم

چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می

شود و غم هایش فراموش

نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم

و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید

خوش بودیم با هم

قد هردومان انگار یکی شده بود

او کمی بلند تو من کمی کوتاهتر

و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند

- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون

دستم را رها کرد

مثل نسیم

مثل باد

دوید

تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش

سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است

مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من

قدرت تکان خوردن نداشتم انگار

حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود

او گم کرده اش را یافته بود

و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود

نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم

- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو

گم کرده ها ... مگه نه ؟

صورت مادر سارا , روبروی من بود

خیس از اشک و نگرانی ,

- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول

کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام

- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو

بدونین , یه فرشته اس

سارا خندید

- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...

هر سه خندیدیم

خنده من تلخ

خنده سارا شیرین

- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر

کردی ازعمو ؟

سارا آمد جلو ,

- می خوام بوست کنم

خم شدم

لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم

دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود

سرم همینطور خم بود که صدایش آمد

- تموم شد دیگه

و باز هر دو خندیدیم

نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن

- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟

لبخند زدم ,

- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست

- پیداش کنیا

- خب
.

...

سارا دست مادرش را گرفت

- خدافظ

- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار

- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید

- چشم

همینطور قدم به قدم دور شدند

سارا برایم دست تکان داد

سرش را برگردانده بود و لبخند می زد

داد زد

- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل

انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که

خندیدم
.

....

پیچیدم توی کوچه

کوچه ای که بعدش پسکوچه بود

یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که

هراسان دویدم

- سارا .. سار ... کسی نبود , دویدم

تا انتهای جایی که دیده بودمش

- سارااااااااا

نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
.

...

رسیدم به پسکوچه

بغضم ارام و ساکت شکست

حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان

سارا مادرش را پیدا کرده بود

و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم

گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....

پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد

باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان

خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن

گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند

حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست

من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام

کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند

کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,

خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

 

نظر یادتون نرهاهاهاها اگه نظر ندین خیلی بی معرفتین

 


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 15:7
      |+|

داستان
 

دوستان گلم امروز یکی از داستانهای کوتاه شبنم قلی خانی رو براتون گذاشتم

                                     لطفا نظر یادتون نره

 


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 14:50
      |+|

عکس و مطلب

 

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد (شکسپیر)

 

       Image and video hosting by TinyPic

 

 

جنون عشق 

 

ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت !

الو ... الو ...عزيزم ! تورو خدا قطع نکن ، فقط گوش کن ، منو ببخش ! از این

حرفی که زدم منظوری نداشتم ، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی 

کنم ،

الو .... ( قطع تلفن )

اشک تو چشمای قشنگ دختر جمع شده بود .

حرکت کرد !

۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و .... 

چشم هاشو بست

۱۶۰ و .....

موبایل دخترک زنگ زد !  ولی کسی نبود که جواب بده !

(پیغام گیر گوشی فعال شد) 

--- الو ، سلام نازنینم ، چرا جواب نمیدی ؟

از دستم ناراحتی ؟ می دونم که تند رفتم ، منم نمی تونم بدون تو زندگی

کنم !

الو... !

چرا جواب نمیدی ! الو ...

 

 

              Image and video hosting by TinyPic

 

 

دوستان خوبم نظریادتون نره هاهاهاهاهاها

 

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 14:42
      |+|

0000عکسهای بازیگران
 

عکسهای زیبا از بازیگران زن ایرانی امیدوارم که خوشتون بیاد

راستی نظر یادتون نره هاهاهاهاهاهاهاهاها

برای دیدن عکسها باید برید به ادامه مطلب

                           بفرمائید عزیزان

 


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 14:34
      |+|

....وبلاگ خودم(محسن افشاني(پريسا))
 

سلام دوستان گلم خوبيد؟ خوشيد؟

عزيزان من يه وبلاگ ديگه دارم كه اسمش محسن افشانيه

اگه كه دوس داريد عكسهاي محسن رو ببينيد ميتونيد تو قسمت پيوندها روي وبلاگ

خودم(محسن افشاني(پريسا)) كليك كنيد تا براتون باز بشه

راستي يادتون نره برام نظر بديداااااااااا

باشه؟؟؟؟؟؟

مرسي گلهاي نازم

فعلا باي باي

 


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه چهارم آبان 1387 در ساعت: 17:55
      |+|

داستان عشقولانه
 

سلام دوستان گلم

حالتون خوبه؟

 

امیدوارم که حالتون خوب باشه انشاا...

امروز براتون یه داستان عاشقانه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد

فقط عزیزان از شما خواهش میکنم که نظر بدید تا برام دلگرمی باشه و

دوباره داستان عاشقانه بگذارم مرسی دوستان گلم

        فعـــــــــــــــــــــــــــلا بــــــای بــــــای عزیـــزان

 

 

کنار خیابون ایستاده بود

تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،

- ممنون

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و

قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه

ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه

ماشین تماشا کرد ،

نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

- چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ،

- نه .. ببخشید ،

خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود

بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .

با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای

متعجب ،

با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و

چشمک می زد ،

خودش بود .

نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به

هیچ چی نبود ،

می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با

نگاهش بعد از ده

سال ندیدن هم ،

دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،

برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،

پرسید :

- مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ،

سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم ..

مستقیم .

گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟

به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،

قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک

داستان پرغصه داشت ،

به چشمام جراءت دادم ،

از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت

متعجبانه ،

چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،

سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،

روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو 

موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،

خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور

می کرد ،به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و

خیس ، خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا

چیکار می کنه ؟ !

یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟

خدای من ...

خدای من ....

با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ،

اینقده پوست لبتو

نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟

و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،

به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر

بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون

خوشگلیای خودش ....

زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ،

بارون هم لجباز تر از همیشه ،پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش

نگاه کرد ، روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم

مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت

خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر

بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی

چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ،

زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...

چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی

چشاش نگاه

کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود

میشناسه ،

مگه میشه منو نشناسه ،

 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی 

کارا رو خراب می کرد ،

 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،

بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،

 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،

تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،

خل بودم دیگه ،

 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،

 عاشقی کنم براش ،

 میگفت : بهت نیاز دارم ...

ساکت می موندم ،

 میگفت : بیا پیشم ،

میگفتم : میام ...

اما نرفتم ،

 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،

دلم می خواست بسوزم ،

 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،

مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .

صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،

آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و

بی تاب ،

 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،

 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،

یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،

هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،

 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای

قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،

تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،

چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .

شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته

کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی

که توی این ده سال می زد ،

- همینجا پیاد میشم .

پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،

- بفرمایین ...

دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور

انگشتش ،

قلبم ایستاد ،

با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

- لازم نیست ..

- نه خواهش می کنم ...

پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد

و بعد .. بسته شدنش .

خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .

برای چند لحظه همونطور موندم ،

یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،

تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،

برای فریاد کردنش ،

برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،

دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ...

دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .

صدا توی گلوم شکست ... 

اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .

قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .

رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...

دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...

سر خوردم روی زمین خیس ،

صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...

مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...

منو بارون .. ، زار زدیم ،

اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،

به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،

بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،

هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...

بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،

بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ،

برای همیشه تر.

خل بودم دیگه ..

یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟

نه ..

عاشق تر شده بودم

عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...

بارون لجبازانه تر می بارید

خیابان بهار ، آبی بود .

آبی تر از همیشه .

 

                                  نظر نظر نظر

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سوم آبان 1387 در ساعت: 16:15
      |+|

روانشناسی رنگها
 

هر اسمی یک رنگی دارد که بر زندگی شما تاثیر می گذارد .

همه ما به نحوي تحت تاثير رنگ ها هستيم براي اسم هر فرد رنگ مخصوصي وجود دارد كه ميتواند بر زندگي او تاثير بگذارد رنگهاي هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از :

قرمز : 1 ش س ج الف
نارنجي: 2 ت ث ك ب
زرد : 3 ي ل ص ض
سبز : 4 و م د ژ
آبي : 5 چ ن ط ظ
نيلي : 6 ح خ ف
بنفش : 7 ع پ غ
صورتي : 8 ز ق ه
طلايي : 9 ر ذ گ

براي اينكه با چگونگي قضيه آشنا شويد يك مثال مي آوريم در اينجا خانم ليلا جلالي را نمونه قرار مي دهيم ابتدا اسم و فاميل او را مي نويسيم:
ل 3
ي 3
ل3

ا1

ج 1
ل 3
ا 1
ل 3
ي 3

سپس اين اعداد را با هم جمع مي كنيم
331311333 =21 و 3 = 1 + 2 و باز هم 3= 0 + 3
عدد 3 مربوط به رنگ زرد است كه رابطه اي مستقيم با شخصيت او دارد به توضيحات مربوط به رنگ زرد مراجعه كنيد:

صورتي

دارای قدرت جسمی بالایی هستید . به خاطر اراده بالایی که دارید می توانید رویاهایتان را به راحتی به واقعیت تبدیک کنید . با مسئولیت ها به راحتی کنار می آیید و می توانید دیگران را در مشکلاتشان راهنمایی کنید . از نظر عاطفی قوی و عمیق هستید . برای رسیدن به هدف هایتان عشق به هم نوع در شما آنچنان زیاد است که به جز خدمت به بشریت مسئولیت دیگری ندارید . صمیمیت بیش از اندازه با دیگران برایتان سخت است . در مقام یک رهبر می توانید موفقیت های بزرگی را در زندگی تان بدست بیاورید . برای رسیدن به هدف هایتان حتی سلامتی خودتان را نیز به فراموشی خواهید سپرد .

قرمز

بسیار جاه طلب هستید . و برای رسیدن به هدف هایتان مهم نیست که بقیه را نیز فدا کنید . قرمز رنگ نیروی حیاتی و جسارت است . همیشه سعی می کنید که روی صحنه به فعالیت بپردازید و مورد توجه قرار بگیرید . بسیار خونگرم هستید و به سادگی تحریک می شوید . ممکن است در اوج شادی نیز به ناگهان و با کوچکترین بهانه ای اخم هایتان در هم برود . و در لاک خود فرو بروید . باید سعی کنید که از انرژی فوق العاده تان به نحو و جهت مثبتی استفاده کنید . تا باعث افسردگی تان نشود . گاهی نیز به سرعت صبر و حوصله خودتان را از دست می دهید و به دیگران زور می گویید . یادتان نرود که هر کسی روش بخصوصی برای پیشرفت در زندگی دارد و آنچه را که فکر می کنید برای شما مناسب است ، ممکن است برای دیگران کاملا ً مضر باشد .


زرد

بسیار تیزهوش هستید . شخصیتی بسیار خوش بین و فعال دارید . هرگز در ابراز آنچه که می خواهید بر زبان بیاورید ، حرف کم می آورید . به خاطر زنده دلی ، ابتکار و مستعد بودن در روابط عمومی ، همیشه دور و برتان پر از دوستان متنوع خواهد بود . با وجودی که روحیه بسیار شادی دارید ، هرگز احساس رضایت نخواهید کرد ، مگر اینکه شادی هایتان را با دیگران تقسیم کنید . تنها ایرادی که می توانید داشته باشید ، قدرت تخیل و تجسم بیش از اندازه تان است که گاهی شما را در خود غرق می کند . تا نتوانید مسیر زندگی تان را مشخص کنید . از طرف دیگر اگر نتوانید انرژی و توانتان را در مسیر درستی استفاده کنید ، در آخر خواهید دید که بیشتر اهدافی را که شروع نموده اید ، نا تمام مانده اند . سعی کنید بر قدرت تمرکزتان بیافزایید و در هر زمان فقط روی یک هدف فعالیت داشته باشید .

طلايي

در هر چیزی فقط حد بالای آن می تواند رضایت خاطر شما را بر آورده کند . از طرف دیگر رفتار و کلامتان چنان جذابیتی در خود دارد که به ندرت ممکن است که کسی با شما آشنا شود ، ولی شیفته تان نشود . دانش و آگاهی شما نسبت به زندگی غیر قابل توصیف است . به ندرت ممکن است چهره افسرده ای به خود بگیرید . زیرا که به هر چیزی با خوش بینی زیاد نگاه می کنید . می توانید معلم خوبی باشید و تمام تجربیات تان را به دیگران هم یاد بدهید . در هر فعالیت گروهی به راحتی مورد توجه قرار می گیرید و مثل یک جادوگر افسانه ای می توانید تمام شرایط منفی را به بهترن موقعیت ها تبدیل کنید .

نيلي

زندگی شما بیشتر به زندگی انسان های عارف شباهت دارد و مردمی که با آنها سر و کار دارید ، نزد شما به گناهانشان اعتراف می کنند . با عشق و علاقه ای که به پاکی و زیبایی های دانیا دارید ، می توانید توان و شادی فوق العاده ای به افسردگان ببخشید . به جز روحیه و شخصیت نوع دوستی که دارید ، از یک حس ششم بسیار قوی نیز برخوردار هستید که این خود باعث می شود به راحتی از مشکلات مردم با خبر شوید . بسیار سخاوتمند و با قدرت هستید . عاشق زندگی و خانواده هستید و تنها وقتی از خودتان راضی می شوید که بتوانید عشق و علاقه تان را به دیگران ببخشید . بسیار عادل هستید و با کمترین بی عدالتی در مورد دیگران آزرده خاطر می شوید . اغلب افرادی را به خود جذب می کنید که به نوعی گرفتار هستند و برای طلب کمک به شما روی می آورند .

سبز
برایتان خیلی مهم است که برای خودتان برنامه روزانه تعیین کنید . نظم و انضباط برایتان اهمیت زیادی دارد . به ندرت ممکن است زندگی تان آشفته و بی هدف باشد . دیگران اغلب برای گرفتن راهنمایی های جدی نزد شما می آیند . حرص زیادی برای کمک به دیگران و حل مشکلاتشان دارید . تکامل شخصیت برایتان ارزش بسیار زیادی دارد . و برای گسترده تر ساختن افق دانش خود ، هرگز از آموختن باز نخواهید ماند . تغییر و تحول برایتان چندان خوشایند نیست و بیشتر ترجیح می دهید که به جای پریدن از شاخه ای به شاخه دیگر ، روی هدف ثابتی به فعالیت بپردازید . برای اینکه کوتاه تر نظر نمایید باید سعی کنید هم زمان با زندگی و زمان حرکت کنید و کهنه ها را دور بریزید . احترام گذاشتن به آداب و رسوم و تشریفات گذشته بسیار با ارزش است . ولی با آنها زندگی کردن رکود ذهنی را نتیجه می دهد .

بنفش
عاشق کند و کاو و جستجو در عمق هر پدیده هستید . و شاید هم به همین دلیل عشق به علوم غریبه در شما به حد کافی وجود دارد . همین مساله باعث خواهد شد که به رشته هایی چون تفکر روی بیاورید . هیچ اتفاقی را به راحتی قبول نخواهید کرد . مگر آنکه خودتان شخصا ً آن را تجربه کنید . اعتقاد بر این دارید که به هر چه نیازمند هستید در درون شما وجود دارد و در حل مشکلات سعی می کنید راه حل را در روح و درون خود بجویید . در رابطه با شرایط زندگی تان بسیار حساس هستید . و در واقع ذهن شما می تواند مثل یک گیرنده فعالیت کند . عاشق تنهایی هستید و هماهنگ شدن و یا کنار آمدن با دیگران یکی از مشکلات بزرگ شما به شمار می رود .

آبي
به احتمال قوی ، دیگران شما را شخصیتی بدون تعارف و تشریفات می دانند و شاید هم به همین دلیل برایشان جالب توچه هستید . آزادی برایتان ارزش بسیاری دارد و هرگز نمی توانید در محیطی کار کنید که به شما تحکم می شود و یا زیر نظر قرار دارید . اگر این همه دنبال تنوع هستید ، به این دلیل است که اعتقاد زیادی به حقیقت دارید و از اینکه در هر تجربه ای درسی بزرگ نهفته است . به همین دلیل زندگی با تمام سختی ها و مشکلاتش برایتان لذت بخش است . روحیه سرکشتان باعث خواهد شد که کمتر در هر زمانی در یک جا بند شوید . و در زندگی و اجتماع شهرتی برای خود فراهم کنید . در هر محیطی که قدم بگذارید ، با استعداد مادرزادی که دارید خواهید توانست صلح و آرامش را در آنجا بر قرار کنید . گاهی که احساس منفی دارید ، بسیار تنبل می شوید و دلتان نمی خواهد که انرژی فراوانتان را در مسیری به مصرف برسانید . در یک چنین زمانی احتیاج به مکانی خلوت دارید تا تعادل زندگی و روحی را در خانه به وجود بیاورید .

نارنجي
شوخ طبعی و بذله گویی بخصوصی را که به ارث برده اید ، باعث شده که محبوب اجتماعی شوید . نشاطی را که از خود نشان می دهید ، آرزوی قلبی خیلی هاست . اغلب تجربیات زندگی تان رنگ عاطفی به خود دارد . شخصیتی بسیار جذاب و دوست داشتنی دارید . متاسفانه گاهی اوقات در مورد هر مساله ای بیش از اندازه غلو و زیاده روی می کنید . به حدی که بین عاطفه و منطق سرگردان می مانید . به نفع خودتان خواهد بود که بین عقل و احساس ، تعادل برقرار کنید . برایتان مهم است که خودتان باشید . بنابراین سعی کنید کمتر تحت تاثیر دیگران قرار بگیرید . به هر کاری که دست بزنید ، شاید نتوانید دیگران را راضی و خشنود کنید ، مگر این که دست از تقلید بردارید و آنچه را که از درونتان می جوشد ، ابراز کنید . در چنین صورتی است که بر قلب ها خواهید نشست .

 

               عزیزم حالا برو نظر بده

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سوم آبان 1387 در ساعت: 1:37
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز

Powered by : قالب و كدهاي جاوا < dariushkamani.blogfa.com

> < قالب و كدهاي جاوا > < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا >

داریوش قالساز