تبليغاتX
قلب شکسته


قلب شکسته





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

....وبلاگ خودم(محسن افشاني(پريسا))
 

سلام دوستان گلم خوبيد؟ خوشيد؟

عزيزان من يه وبلاگ ديگه دارم كه اسمش محسن افشانيه

اگه كه دوس داريد عكسهاي محسن رو ببينيد ميتونيد تو قسمت پيوندها روي وبلاگ

خودم(محسن افشاني(پريسا)) كليك كنيد تا براتون باز بشه

راستي يادتون نره برام نظر بديداااااااااا

باشه؟؟؟؟؟؟

مرسي گلهاي نازم

فعلا باي باي

 


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه چهارم آبان 1387 در ساعت: 17:55
      |+|

داستان عشقولانه
 

سلام دوستان گلم

حالتون خوبه؟

 

امیدوارم که حالتون خوب باشه انشاا...

امروز براتون یه داستان عاشقانه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد

فقط عزیزان از شما خواهش میکنم که نظر بدید تا برام دلگرمی باشه و

دوباره داستان عاشقانه بگذارم مرسی دوستان گلم

        فعـــــــــــــــــــــــــــلا بــــــای بــــــای عزیـــزان

 

 

کنار خیابون ایستاده بود

تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،

- ممنون

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و

قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه

ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه

ماشین تماشا کرد ،

نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

- چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ،

- نه .. ببخشید ،

خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود

بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .

با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای

متعجب ،

با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و

چشمک می زد ،

خودش بود .

نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به

هیچ چی نبود ،

می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با

نگاهش بعد از ده

سال ندیدن هم ،

دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،

برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،

پرسید :

- مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ،

سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم ..

مستقیم .

گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟

به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،

قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک

داستان پرغصه داشت ،

به چشمام جراءت دادم ،

از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت

متعجبانه ،

چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،

سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،

روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو 

موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،

خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور

می کرد ،به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و

خیس ، خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا

چیکار می کنه ؟ !

یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟

خدای من ...

خدای من ....

با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ،

اینقده پوست لبتو

نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟

و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،

به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر

بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون

خوشگلیای خودش ....

زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ،

بارون هم لجباز تر از همیشه ،پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش

نگاه کرد ، روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم

مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت

خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر

بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی

چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ،

زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...

چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی

چشاش نگاه

کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود

میشناسه ،

مگه میشه منو نشناسه ،

 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی 

کارا رو خراب می کرد ،

 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،

بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،

 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،

تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،

خل بودم دیگه ،

 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،

 عاشقی کنم براش ،

 میگفت : بهت نیاز دارم ...

ساکت می موندم ،

 میگفت : بیا پیشم ،

میگفتم : میام ...

اما نرفتم ،

 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،

دلم می خواست بسوزم ،

 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،

مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .

صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،

آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و

بی تاب ،

 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،

 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،

یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،

هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،

 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای

قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،

تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،

چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .

شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته

کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی

که توی این ده سال می زد ،

- همینجا پیاد میشم .

پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،

- بفرمایین ...

دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور

انگشتش ،

قلبم ایستاد ،

با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

- لازم نیست ..

- نه خواهش می کنم ...

پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد

و بعد .. بسته شدنش .

خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .

برای چند لحظه همونطور موندم ،

یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،

تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،

برای فریاد کردنش ،

برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،

دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ...

دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .

صدا توی گلوم شکست ... 

اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .

قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .

رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...

دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...

سر خوردم روی زمین خیس ،

صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...

مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...

منو بارون .. ، زار زدیم ،

اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،

به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،

بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،

هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...

بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،

بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ،

برای همیشه تر.

خل بودم دیگه ..

یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟

نه ..

عاشق تر شده بودم

عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...

بارون لجبازانه تر می بارید

خیابان بهار ، آبی بود .

آبی تر از همیشه .

 

                                  نظر نظر نظر

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سوم آبان 1387 در ساعت: 16:15
      |+|

روانشناسی رنگها
 

هر اسمی یک رنگی دارد که بر زندگی شما تاثیر می گذارد .

همه ما به نحوي تحت تاثير رنگ ها هستيم براي اسم هر فرد رنگ مخصوصي وجود دارد كه ميتواند بر زندگي او تاثير بگذارد رنگهاي هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از :

قرمز : 1 ش س ج الف
نارنجي: 2 ت ث ك ب
زرد : 3 ي ل ص ض
سبز : 4 و م د ژ
آبي : 5 چ ن ط ظ
نيلي : 6 ح خ ف
بنفش : 7 ع پ غ
صورتي : 8 ز ق ه
طلايي : 9 ر ذ گ

براي اينكه با چگونگي قضيه آشنا شويد يك مثال مي آوريم در اينجا خانم ليلا جلالي را نمونه قرار مي دهيم ابتدا اسم و فاميل او را مي نويسيم:
ل 3
ي 3
ل3

ا1

ج 1
ل 3
ا 1
ل 3
ي 3

سپس اين اعداد را با هم جمع مي كنيم
331311333 =21 و 3 = 1 + 2 و باز هم 3= 0 + 3
عدد 3 مربوط به رنگ زرد است كه رابطه اي مستقيم با شخصيت او دارد به توضيحات مربوط به رنگ زرد مراجعه كنيد:

صورتي

دارای قدرت جسمی بالایی هستید . به خاطر اراده بالایی که دارید می توانید رویاهایتان را به راحتی به واقعیت تبدیک کنید . با مسئولیت ها به راحتی کنار می آیید و می توانید دیگران را در مشکلاتشان راهنمایی کنید . از نظر عاطفی قوی و عمیق هستید . برای رسیدن به هدف هایتان عشق به هم نوع در شما آنچنان زیاد است که به جز خدمت به بشریت مسئولیت دیگری ندارید . صمیمیت بیش از اندازه با دیگران برایتان سخت است . در مقام یک رهبر می توانید موفقیت های بزرگی را در زندگی تان بدست بیاورید . برای رسیدن به هدف هایتان حتی سلامتی خودتان را نیز به فراموشی خواهید سپرد .

قرمز

بسیار جاه طلب هستید . و برای رسیدن به هدف هایتان مهم نیست که بقیه را نیز فدا کنید . قرمز رنگ نیروی حیاتی و جسارت است . همیشه سعی می کنید که روی صحنه به فعالیت بپردازید و مورد توجه قرار بگیرید . بسیار خونگرم هستید و به سادگی تحریک می شوید . ممکن است در اوج شادی نیز به ناگهان و با کوچکترین بهانه ای اخم هایتان در هم برود . و در لاک خود فرو بروید . باید سعی کنید که از انرژی فوق العاده تان به نحو و جهت مثبتی استفاده کنید . تا باعث افسردگی تان نشود . گاهی نیز به سرعت صبر و حوصله خودتان را از دست می دهید و به دیگران زور می گویید . یادتان نرود که هر کسی روش بخصوصی برای پیشرفت در زندگی دارد و آنچه را که فکر می کنید برای شما مناسب است ، ممکن است برای دیگران کاملا ً مضر باشد .


زرد

بسیار تیزهوش هستید . شخصیتی بسیار خوش بین و فعال دارید . هرگز در ابراز آنچه که می خواهید بر زبان بیاورید ، حرف کم می آورید . به خاطر زنده دلی ، ابتکار و مستعد بودن در روابط عمومی ، همیشه دور و برتان پر از دوستان متنوع خواهد بود . با وجودی که روحیه بسیار شادی دارید ، هرگز احساس رضایت نخواهید کرد ، مگر اینکه شادی هایتان را با دیگران تقسیم کنید . تنها ایرادی که می توانید داشته باشید ، قدرت تخیل و تجسم بیش از اندازه تان است که گاهی شما را در خود غرق می کند . تا نتوانید مسیر زندگی تان را مشخص کنید . از طرف دیگر اگر نتوانید انرژی و توانتان را در مسیر درستی استفاده کنید ، در آخر خواهید دید که بیشتر اهدافی را که شروع نموده اید ، نا تمام مانده اند . سعی کنید بر قدرت تمرکزتان بیافزایید و در هر زمان فقط روی یک هدف فعالیت داشته باشید .

طلايي

در هر چیزی فقط حد بالای آن می تواند رضایت خاطر شما را بر آورده کند . از طرف دیگر رفتار و کلامتان چنان جذابیتی در خود دارد که به ندرت ممکن است که کسی با شما آشنا شود ، ولی شیفته تان نشود . دانش و آگاهی شما نسبت به زندگی غیر قابل توصیف است . به ندرت ممکن است چهره افسرده ای به خود بگیرید . زیرا که به هر چیزی با خوش بینی زیاد نگاه می کنید . می توانید معلم خوبی باشید و تمام تجربیات تان را به دیگران هم یاد بدهید . در هر فعالیت گروهی به راحتی مورد توجه قرار می گیرید و مثل یک جادوگر افسانه ای می توانید تمام شرایط منفی را به بهترن موقعیت ها تبدیل کنید .

نيلي

زندگی شما بیشتر به زندگی انسان های عارف شباهت دارد و مردمی که با آنها سر و کار دارید ، نزد شما به گناهانشان اعتراف می کنند . با عشق و علاقه ای که به پاکی و زیبایی های دانیا دارید ، می توانید توان و شادی فوق العاده ای به افسردگان ببخشید . به جز روحیه و شخصیت نوع دوستی که دارید ، از یک حس ششم بسیار قوی نیز برخوردار هستید که این خود باعث می شود به راحتی از مشکلات مردم با خبر شوید . بسیار سخاوتمند و با قدرت هستید . عاشق زندگی و خانواده هستید و تنها وقتی از خودتان راضی می شوید که بتوانید عشق و علاقه تان را به دیگران ببخشید . بسیار عادل هستید و با کمترین بی عدالتی در مورد دیگران آزرده خاطر می شوید . اغلب افرادی را به خود جذب می کنید که به نوعی گرفتار هستند و برای طلب کمک به شما روی می آورند .

سبز
برایتان خیلی مهم است که برای خودتان برنامه روزانه تعیین کنید . نظم و انضباط برایتان اهمیت زیادی دارد . به ندرت ممکن است زندگی تان آشفته و بی هدف باشد . دیگران اغلب برای گرفتن راهنمایی های جدی نزد شما می آیند . حرص زیادی برای کمک به دیگران و حل مشکلاتشان دارید . تکامل شخصیت برایتان ارزش بسیار زیادی دارد . و برای گسترده تر ساختن افق دانش خود ، هرگز از آموختن باز نخواهید ماند . تغییر و تحول برایتان چندان خوشایند نیست و بیشتر ترجیح می دهید که به جای پریدن از شاخه ای به شاخه دیگر ، روی هدف ثابتی به فعالیت بپردازید . برای اینکه کوتاه تر نظر نمایید باید سعی کنید هم زمان با زندگی و زمان حرکت کنید و کهنه ها را دور بریزید . احترام گذاشتن به آداب و رسوم و تشریفات گذشته بسیار با ارزش است . ولی با آنها زندگی کردن رکود ذهنی را نتیجه می دهد .

بنفش
عاشق کند و کاو و جستجو در عمق هر پدیده هستید . و شاید هم به همین دلیل عشق به علوم غریبه در شما به حد کافی وجود دارد . همین مساله باعث خواهد شد که به رشته هایی چون تفکر روی بیاورید . هیچ اتفاقی را به راحتی قبول نخواهید کرد . مگر آنکه خودتان شخصا ً آن را تجربه کنید . اعتقاد بر این دارید که به هر چه نیازمند هستید در درون شما وجود دارد و در حل مشکلات سعی می کنید راه حل را در روح و درون خود بجویید . در رابطه با شرایط زندگی تان بسیار حساس هستید . و در واقع ذهن شما می تواند مثل یک گیرنده فعالیت کند . عاشق تنهایی هستید و هماهنگ شدن و یا کنار آمدن با دیگران یکی از مشکلات بزرگ شما به شمار می رود .

آبي
به احتمال قوی ، دیگران شما را شخصیتی بدون تعارف و تشریفات می دانند و شاید هم به همین دلیل برایشان جالب توچه هستید . آزادی برایتان ارزش بسیاری دارد و هرگز نمی توانید در محیطی کار کنید که به شما تحکم می شود و یا زیر نظر قرار دارید . اگر این همه دنبال تنوع هستید ، به این دلیل است که اعتقاد زیادی به حقیقت دارید و از اینکه در هر تجربه ای درسی بزرگ نهفته است . به همین دلیل زندگی با تمام سختی ها و مشکلاتش برایتان لذت بخش است . روحیه سرکشتان باعث خواهد شد که کمتر در هر زمانی در یک جا بند شوید . و در زندگی و اجتماع شهرتی برای خود فراهم کنید . در هر محیطی که قدم بگذارید ، با استعداد مادرزادی که دارید خواهید توانست صلح و آرامش را در آنجا بر قرار کنید . گاهی که احساس منفی دارید ، بسیار تنبل می شوید و دلتان نمی خواهد که انرژی فراوانتان را در مسیری به مصرف برسانید . در یک چنین زمانی احتیاج به مکانی خلوت دارید تا تعادل زندگی و روحی را در خانه به وجود بیاورید .

نارنجي
شوخ طبعی و بذله گویی بخصوصی را که به ارث برده اید ، باعث شده که محبوب اجتماعی شوید . نشاطی را که از خود نشان می دهید ، آرزوی قلبی خیلی هاست . اغلب تجربیات زندگی تان رنگ عاطفی به خود دارد . شخصیتی بسیار جذاب و دوست داشتنی دارید . متاسفانه گاهی اوقات در مورد هر مساله ای بیش از اندازه غلو و زیاده روی می کنید . به حدی که بین عاطفه و منطق سرگردان می مانید . به نفع خودتان خواهد بود که بین عقل و احساس ، تعادل برقرار کنید . برایتان مهم است که خودتان باشید . بنابراین سعی کنید کمتر تحت تاثیر دیگران قرار بگیرید . به هر کاری که دست بزنید ، شاید نتوانید دیگران را راضی و خشنود کنید ، مگر این که دست از تقلید بردارید و آنچه را که از درونتان می جوشد ، ابراز کنید . در چنین صورتی است که بر قلب ها خواهید نشست .

 

               عزیزم حالا برو نظر بده

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سوم آبان 1387 در ساعت: 1:37
      |+|

...خیلی سخته
   Image and video hosting by TinyPic                   Image and video hosting by TinyPic                      Image and video hosting by TinyPic      

خیلی سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم

همیشگی هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه از نفرت لبریز باشی حس کنی هنوز هم

دوسش داری

 

 

خیلی سخته بخوای سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار تمام وجودت زیر آوار

غرورش له شده

 

 

خیلی سخته وقتی پشتت بهشه دونه‌های اشک گونه‌هاتو خیس کنه اما مجبور

باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 

 

خیلی سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش جز سلام هیچ

چیز دیگه‌ای نتونی بگی.

 

 

خیلی سخته گل آرزو هاتو توی باغ دیگه‌ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و بگی

گل من باغچه‌ی نو مبارک...

 

Image and video hosting by TinyPic

 

پيداست هنوز شقايق نشدي

 زنداني زندان دقايق نشدي 

وقتي که مرا از یاد خود بردی 

 يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

پاييز بهاريست که عاشق شده است

 

 

                  نظر نظر نظر

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سوم آبان 1387 در ساعت: 1:14
      |+|

میدونم...

 میدونم...

ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني اما نزن...

ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاري اما نزار...

ميدونم ميتوني بري و باکس ديگه‌اي دوست شي اما نشو...

ميدونم ميتوني جواب منو ندي اما بده...

ميدونم ميتوني نابودم کني اما نکن...

             

              Image and video hosting by TinyPic

                 

 

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا كه تو را دوست دارم

ديوانه وار عاشقت شدم

چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي

و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم

به خدا سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است

و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود

چرا كه شب عشق بسيار طولاني است

و قلبم در آرزوي تو مي سوزد

آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي

خورشيد وجودت پنهان مي گردد

و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند

و به دنياي غريبي مي برند

هميشه در قلبم حضور داري

و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است

تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام 

      محبوبم هميشه به یادت هستم و دوستت دارم

 

Image and video hosting by TinyPic

 

  Image and video hosting by TinyPic

 

                 دوستان گلم نظر یادتون نره ها ها ها ها ...

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سوم آبان 1387 در ساعت: 0:27
      |+|

نشانی ....
 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا

کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا

کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز

کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي

يابي

 

            

                     Image and video hosting by TinyPic

 

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: جمعه سوم آبان 1387 در ساعت: 0:1
      |+|

ای کاش ....
 

کاش هیچ وقت التماست نمی کردم که زنگ بزنی

کاش هیچ وقت به پات نمی افتادم که زنگ بزنی

کاش اون روز میمردم و نمی شنیدم دلیل اصلی رفتنت رو

چرا دیگه دوستم نداری؟

بی معرفت اصلا به من فکر کردی

نگفتی اگه بفهمه واسه چی می خوام برم چی کار می کنه

این بود دوست داشتنت این بود تا آخر کنار هم بودن

گلم چرا چرا منو دوست نداری؟

می فهمیدم تغییر کردی .

بهت گفتم بهت گفتم که عروسکم بگو بگو منو دوست داری یا نه به خدا نارحت

نمیشم

فقط راستشو بگو من می خوام راستشو بگی .

 گفتی آره دارم ولی فعلا می خوام درس بخونم چقدر خودمو گول

 زدم و گفتم اره اون منو دوست داره اون منو داره و حالا می خواد درس بخونه .

 گفتم آزادت بزارم که مثل من نشی

 گفتم ازادت بذارم گفتم حرفی نزنم که ناراحت بشی . تا بشینی راحت درستو بخونی

اصلا باورم نمی شه اینجوری با احساساتم بازی کنی

فهمیدم که دیگه برات ارزش ندارم!

فهمیدم که بهم دروغ گفتیو از همه بدتر اینکه گفته بود به جان من راست میگه!

فهمیدم که دیگه صحبت کردن با من برات یه وقت گذروندنه!


فهمیدم برات هیچ اهمیتی ندارم!

خیلی سخته

فقط کسی که تو شرایطه من قرار گرفته باشه حرفمو می فهمه


چرا ؟!چرا؟! با من اینجوری کرد!

اخه گناه من چی بود جز دوست داشتنت

جوابه صداقت و یکرنگی من این بود!


آره من مقصرم!

به خاطر صداقتم !

به خاطر یکرنگیم !

به خاطر اینکه گفتم دوست دارم !


آره از وقتی فهمیدی گرفتارت شدم همه چی عوض شد


چرا؟

فهمیدم دیگه نباید کسی رو دوست داشته باشم!

باید مغرور بود!

باید مثل سنگ باشم!

دیگه خودمو برا هیچکس نمیشکنم!

الان که دارم این جملاتو می نویسم تمام وجودم می لرزه


هر جور شده باید اینا رو بنویسم .

دوست دارم داد بزنم آخه به چه گناهی باید اینجوری با احساسات من بازی شه!

آره مثل اینکه تو این دوره زمونه یه طرف باید فدا شه !

دیگه چیزی به اسم عشق , دوست داشتن معنی نداره

لعنت به من اگه دوباره دچار شم

خدایا نابود شدم!!!  دارم دیونه می شم  !!!

ولی با تمام این حرفا به اون بد وبیراه نمیگم چون عاشقونه می پرستمش و دوسش دارم

خودم مقصرم

شاید خودم, خودمو بی ارزش کردم


ولی خودمو هرگز نمی بخشم ! 

 

 Image and video hosting by TinyPic

 

گلهای من نظر نظر نظر

 

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: پنجشنبه دوم آبان 1387 در ساعت: 23:52
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز

Powered by : قالب و كدهاي جاوا < dariushkamani.blogfa.com

> < قالب و كدهاي جاوا > < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا >

داریوش قالساز