تبليغاتX
قلب شکسته
قلب شکسته
*~*~وقتی رفتم~*~*

 

وقتي رفتم

هيچکي از رفتن من غصه نخورد

هيچکي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي گريش نگرفت

اشکشو کسي نريخت پشت سرم

راستي که بي کسي درد بديه

منم انگار هميشه تو سفرم

وقتي رفتم کسي قصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من مي خواست تلافي بکنه

اما طفلي هيچ کاري که بلد نبود

وقتي رفتم، نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب مي دونم، مهتابي بود

چشمي با رفتن من خيره نموند

به در و به آسمون و پنجره

مي دونم خيلي ها گفتن چيزي نيست

اينکه ماتم نداره بزار بره

کي مي رم ، کجا مي رم، ميام يا نه ؟

کسي لااقل اينو سؤال نکرد

انگاري مي خوام برم خريد کنم

هيچکسي چيزي نگفت، حلال نکرد

دم رفتن کسي حرفي نمي زد

همه ساکت بودن و بي سر صدا

يه نگهبان که ما رو نگاه ميکرد

زير لب گفت به  سلامتي کجا ؟

اين سؤال مهربون و بي ريا

زير چشماش غمي بود داغ و کبود

دم پرسش ساده يه غريبه بود

کسي که اسم منم نمي دونست

رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و ناشناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

بهتره اهالي رؤيامونو

بدون توقعي، جواب کنيم

نبايد حتي رو بهترين کسا

توي بدترين جاها حساب کنيم

 

 

         

 

 

             

 

 

 

قربونتون عزیزان

فقط نظر یادتون نره

 



| *| نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 12:9 توسط پریسا |
*~*~............داستان قشنگ~*~*

 

سلام دوستان گلم خوبید؟؟؟ خوشید؟؟؟؟

ببخشید که این هفته دیرتر آپ کردم آخه این هفته تمام روزهاش

امتحان داشتم و اجازه نمیداد که بیام تو اینترنت ولی حالا این

داستان قشنگ رو بخونید که واقعا قشنگه

فعلا بای بای عزیزان من

راستی نظر یادتون نره هاهاهاهاهاها

فداتون گلهای من

 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در

ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم

گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما

بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف

کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد

داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم

داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره

کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و

گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب

کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:«

چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! »

ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت

نکنيم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد

عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک

از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه

افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي

کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و

موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست

آوردید

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

    Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

ترو خدا نظر یادتون نره هاهاهاهاهاها

فعلا بای بای عزیزان

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 11:13 توسط پریسا |
*~*~الهام عزيزم~*~*

 

دوست عزيزم الهام  گلم سلام

خوبي گلم

آهنگ وبلاگم رو عوض كردم

نمي دونم كه رپ دوست داري يا نه ولي من دوست دارم مخصوصا اين آهنگي كه

گذاشتم

اگه خوشت اومده يه نظر بده و بگو دوست داري يا نه اگه دوست نداري هم بگو چه

آهنگي بذارم

مرسي گلكم فعلا باي باي

 



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 13:52 توسط پریسا |
*~*~~*~*

دوستان گلم سلام

از اینکه به وبلاگ من سر زدید خیلی متشکرم و امیدوارم که لحظات خوشی رو اینجا

بگذرونید

عزیزانی که میخواهند عکسهای محسن افشانی رو ببینند میتوند به اون یکی وب من

یعنی www.mohsen-joonam.blogfa.com مراجعه كنيد

راستي يادتون نره كه نظر بديدااااااااااااااا

خيلي متشكرم گلهاي ناز من

 



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 13:23 توسط پریسا |
*~*~تنهایی~*~*

                                       

                                               تنهایی

                                                                                                                     من در این شهر غریب

چه کسی را دارم ؟

چه کسی همدم و همراز من است؟

چه کسی با غم من دمساز است ؟

 

                                                غم من غربت و تنهایی نیست

                                                غصّه ی بی سر و سامانی نیست

                                                غم عشقی است که در خیزش

                                                یک طوفان ناگهان ویران شد!

 

غم من مثل غم کوچ پرستوی بهار

مثل یک دلتنگی پائیز زده

غم بی کسی و فردائی است

 

                                                   چه کسی در غم تنهایی من

                                                   قطره ای اشک از دیده فشاند

                                                   یا که در سوگ سیه روزی من

                                                   لحظه ای با من بود

 

آه از بی سر و سامانی من

آه از بی کسی و دلتنگی

آه از مرگ گل یاس سپید

آه از دیده ی بارانی من

 

                                                  

                                            آه از کوچ غریبانه ی عشق

                                           آه از باغ تهی از گل و آواز و نسیم

                                           آه از فصل غم آلود خزان

                                           آه از این داغ جگر سوز خزان

 

و کسی نیست که در اوج پریشانی من

با من غم زده همراه شود

تا از این وادی پائیز زده

تا به جایی که گل عاطفه ها رو ئیده است

همرهش کوچ کنیم .    

 

                                                             آه از این زندگی!

 

 

            نظر نظر نظر

 



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 12:21 توسط پریسا |
*~*~.......گفتی و گفتم~*~*

 

گفتی، گفتم...

گفتم كه دوستت دارم، گفتی که باور نداری

گفتم این کلمه را از حفظ نمی‌گویم از ته دل می‌گویم، گفتی دلم را نیز باور نداری

سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس، گونه‌ام

خیس شد و قلبم شکسته

گفتی که تو قلبم را شکستی، گفتم که قلبت شکسته نشد،احساست در هم

شکست

گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم، من نیز سکوت کردم و با گریه تو ناآرام شدم و

اشک ریختم

گفتی بی‌خیالی از اشکهایم، چیزی نگفتم،و باز سکوت و یک آه تلخ

گفتی کاش که عاشق نمی‌شدم، گفتم عاشقی همه دردها را دارد

گفتی خسته شدی از همه کس، گفتم من با تو می‌مانم

گفتی خیلی تنهایی، گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی‌شناسد

و باز گفتی تنهایی، گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او

باشد

گفتی که این حرفهایت تکراری است، گفتم جز تکرارش راهی نیست

گفتی که آغوشت را می‌خواهم، گفتم که منتظر بمان عزیزم

گفتی که شانه‌هایت را می‌خواهم، دلم به درد آمد از دوری‌ات به غم نشستم

گفتی که تو از حرفهایم پریشانی، گفتم حرفی نیست و حرفهایت شکنجه‌ای بیش

نیست

گفتی که لبخندی بزن، گفتم حس لبخند نیست

گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و با اینکه باور نداری باز میگویم که

دوستت دارم

چیزی نگفتی و سکوت کردی

گفتم که دوستت دارم، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد

و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو نیز مانند من اشک ریختی...

 

 

     *دوستت دارم*

 

 

                   *عاشقتم*

 

        

        *اسیرتم*

 

 

 نظر یادت نره هاهاها

 



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 11:54 توسط پریسا |
*~*~دل نوشته زیبا~*~*

 

      Image and video hosting by TinyPic

 

لطفا نظر یادتون نره گاهای من

 

 



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 11:30 توسط پریسا |
*~*~یه داستان زیبا ~*~*

 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش

آشفته تر

- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی

پروا چکید روی گونه اش

- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....

صدایش می لرزید

- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟

گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق , گریه می کردآنطوری که من همیشه

دلم می خواست گریه کنمآنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بودبا بازوی کوچکش

مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرددر چشم هایش چیزی بود که

بغضم گرفت

- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم

مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟

این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت آدم یاد گم کرده های خودش که می

افتد , عجیب دلش می گیرد یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم پدر بزرگ ,

مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,

کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم ,

عشقم , زندگی ام

- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...

دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست

حسودی می کردم به دخترک

- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟

آرام تر شد قطره های اشکش کوچکتر شد احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد

دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانمگرمای دستش , سردی دستانم را نوازش

کرد احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده

هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود

- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم

گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...

هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد , با دستم , اشک های روی گونه اش را

آهسته پاک کردمپوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه

مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار

- گریه نکن دیگه , خب ؟

- خب ...

زیبا بود , چشمانش درشت و سیاهبا لبانی عنابی و قلوه ای لطیف بود , لطیف و نو ,

مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیدهگیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,


- اسمت چیه دخترکم ؟

- سارا

- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی

او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود

او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش

امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,

و من , نه بغضم را شکسته بودم ,

که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد

و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...

باید تحمل می کردم ,

حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد

و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می

فرستادم به آسمان

باید صبر می کردم

- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟

با ته مانده های هق هقش گفت :

- هم .. هم .. همینجا ..

نگاه کردم به دور و بر

به آدم ها

به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت

همه چیز ترسناک بود از این پایین

آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می

انداختند و به هم تنه می زدند

بلند شدم و ایستادم

حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها

دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را

- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟

دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه

منهم نمی دانستم

حالا همه چیزمان عین هم شده بود

نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا

هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ

- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته

کوچولوی خوشگل

برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد

یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,

و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده

قدم زدیم باهم

قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست

آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است

حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,

هدفمان یکی بود ,

من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,

- آدرس خونه تونو نداری ؟

لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت

- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟

- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام ..

ام ... آدامس و شوکولات میفروشه

خنده ام گرفت

بلند خندیدم

و بعد خنده ام را کش دادم

آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی

عمیقش کند

سارا با تعجب نگاهم می کرد

- بلدی خونه مونو ؟

دستی کشیدم به سرش

- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه

آدامس و شوکولات فروش

لبخند زد

بیشتر خودش را بمن چسبانید

یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت

کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...

کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ,

همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم

کاش میشد من و ..

دستم را کشید

- جونم ؟

نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود

- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم

خندیدم

- ای شیطون , ... ازینا ؟

- اوهوم ...

- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟

خندید ,

- خب , ازون قرمزاشا ...

- چشم
.

..

هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می

رفتیم به یک مقصد نامعلوم

سارا شیرین زبانی می کرد

انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود

- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می

کنیم ...

گوش می دادم به صدایش , و جان هم

لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود

سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود

ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی

- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..

ما دوست شده بودیم

به همین سادگی

سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد

و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم

چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می

شود و غم هایش فراموش

نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم

و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید

خوش بودیم با هم

قد هردومان انگار یکی شده بود

او کمی بلند تو من کمی کوتاهتر

و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند

- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون

دستم را رها کرد

مثل نسیم

مثل باد

دوید

تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش

سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است

مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من

قدرت تکان خوردن نداشتم انگار

حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود

او گم کرده اش را یافته بود

و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود

نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم

- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو

گم کرده ها ... مگه نه ؟

صورت مادر سارا , روبروی من بود

خیس از اشک و نگرانی ,

- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول

کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام

- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو

بدونین , یه فرشته اس

سارا خندید

- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...

هر سه خندیدیم

خنده من تلخ

خنده سارا شیرین

- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر

کردی ازعمو ؟

سارا آمد جلو ,

- می خوام بوست کنم

خم شدم

لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم

دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود

سرم همینطور خم بود که صدایش آمد

- تموم شد دیگه

و باز هر دو خندیدیم

نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن

- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟

لبخند زدم ,

- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست

- پیداش کنیا

- خب
.

...

سارا دست مادرش را گرفت

- خدافظ

- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار

- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید

- چشم

همینطور قدم به قدم دور شدند

سارا برایم دست تکان داد

سرش را برگردانده بود و لبخند می زد

داد زد

- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل

انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که

خندیدم
.

....

پیچیدم توی کوچه

کوچه ای که بعدش پسکوچه بود

یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که

هراسان دویدم

- سارا .. سار ... کسی نبود , دویدم

تا انتهای جایی که دیده بودمش

- سارااااااااا

نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
.

...

رسیدم به پسکوچه

بغضم ارام و ساکت شکست

حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان

سارا مادرش را پیدا کرده بود

و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم

گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....

پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد

باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان

خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن

گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند

حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست

من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام

کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند

کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,

خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

 

نظر یادتون نرهاهاهاها اگه نظر ندین خیلی بی معرفتین

 



| *| نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 15:7 توسط پریسا |
*~*~داستان~*~*

 

دوستان گلم امروز یکی از داستانهای کوتاه شبنم قلی خانی رو براتون گذاشتم

                                     لطفا نظر یادتون نره

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 14:50 توسط پریسا |
*~*~عکس و مطلب~*~*

 

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد (شکسپیر)

 

       Image and video hosting by TinyPic

 

 

جنون عشق 

 

ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت !

الو ... الو ...عزيزم ! تورو خدا قطع نکن ، فقط گوش کن ، منو ببخش ! از این

حرفی که زدم منظوری نداشتم ، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی 

کنم ،

الو .... ( قطع تلفن )

اشک تو چشمای قشنگ دختر جمع شده بود .

حرکت کرد !

۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و .... 

چشم هاشو بست

۱۶۰ و .....

موبایل دخترک زنگ زد !  ولی کسی نبود که جواب بده !

(پیغام گیر گوشی فعال شد) 

--- الو ، سلام نازنینم ، چرا جواب نمیدی ؟

از دستم ناراحتی ؟ می دونم که تند رفتم ، منم نمی تونم بدون تو زندگی

کنم !

الو... !

چرا جواب نمیدی ! الو ...

 

 

              Image and video hosting by TinyPic

 

 

دوستان خوبم نظریادتون نره هاهاهاهاهاها

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 14:42 توسط پریسا |
*~*~0000عکسهای بازیگران~*~*

 

عکسهای زیبا از بازیگران زن ایرانی امیدوارم که خوشتون بیاد

راستی نظر یادتون نره هاهاهاهاهاهاهاهاها

برای دیدن عکسها باید برید به ادامه مطلب

                           بفرمائید عزیزان

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 14:34 توسط پریسا |
*~*~....وبلاگ خودم(محسن افشاني(پريسا))~*~*

 

سلام دوستان گلم خوبيد؟ خوشيد؟

عزيزان من يه وبلاگ ديگه دارم كه اسمش محسن افشانيه

اگه كه دوس داريد عكسهاي محسن رو ببينيد ميتونيد تو قسمت پيوندها روي وبلاگ

خودم(محسن افشاني(پريسا)) كليك كنيد تا براتون باز بشه

راستي يادتون نره برام نظر بديداااااااااا

باشه؟؟؟؟؟؟

مرسي گلهاي نازم

فعلا باي باي

 



| *| نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 17:55 توسط پریسا |
*~*~داستان عشقولانه~*~*

 

سلام دوستان گلم

حالتون خوبه؟

 

امیدوارم که حالتون خوب باشه انشاا...

امروز براتون یه داستان عاشقانه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد

فقط عزیزان از شما خواهش میکنم که نظر بدید تا برام دلگرمی باشه و

دوباره داستان عاشقانه بگذارم مرسی دوستان گلم

        فعـــــــــــــــــــــــــــلا بــــــای بــــــای عزیـــزان

 

 

کنار خیابون ایستاده بود

تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،

- ممنون

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و

قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه

ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه

ماشین تماشا کرد ،

نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

- چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ،

- نه .. ببخشید ،

خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود

بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .

با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای

متعجب ،

با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و

چشمک می زد ،

خودش بود .

نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به

هیچ چی نبود ،

می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با

نگاهش بعد از ده

سال ندیدن هم ،

دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،

برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،

پرسید :

- مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ،

سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم ..

مستقیم .

گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟

به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،

قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک

داستان پرغصه داشت ،

به چشمام جراءت دادم ،

از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت

متعجبانه ،

چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،

سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،

روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو 

موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،

خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور

می کرد ،به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و

خیس ، خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا

چیکار می کنه ؟ !

یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟

خدای من ...

خدای من ....

با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ،

اینقده پوست لبتو

نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟

و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،

به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر

بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون

خوشگلیای خودش ....

زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ،

بارون هم لجباز تر از همیشه ،پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش

نگاه کرد ، روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم

مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت

خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر

بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی

چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ،

زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...

چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی

چشاش نگاه

کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود

میشناسه ،

مگه میشه منو نشناسه ،

 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی 

کارا رو خراب می کرد ،

 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،

بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،

 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،

تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،

خل بودم دیگه ،

 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،

 عاشقی کنم براش ،

 میگفت : بهت نیاز دارم ...

ساکت می موندم ،

 میگفت : بیا پیشم ،

میگفتم : میام ...

اما نرفتم ،

 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،

دلم می خواست بسوزم ،

 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،

مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .

صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،

آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و

بی تاب ،

 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،

 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،

یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،

هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،

 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای

قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،

تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،

چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .

شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته

کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی

که توی این ده سال می زد ،

- همینجا پیاد میشم .

پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،

- بفرمایین ...

دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور

انگشتش ،

قلبم ایستاد ،

با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

- لازم نیست ..

- نه خواهش می کنم ...

پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد

و بعد .. بسته شدنش .

خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .

برای چند لحظه همونطور موندم ،

یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،

تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،

برای فریاد کردنش ،

برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،

دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ...

دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .

صدا توی گلوم شکست ... 

اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .

قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .

رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...

دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...

سر خوردم روی زمین خیس ،

صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...

مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...

منو بارون .. ، زار زدیم ،

اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،

به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،

بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،

هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...

بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،

بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ،

برای همیشه تر.

خل بودم دیگه ..

یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟

نه ..

عاشق تر شده بودم

عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...

بارون لجبازانه تر می بارید

خیابان بهار ، آبی بود .

آبی تر از همیشه .

 

                                  نظر نظر نظر

 

 



| *| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 16:15 توسط پریسا |
*~*~روانشناسی رنگها~*~*

 

هر اسمی یک رنگی دارد که بر زندگی شما تاثیر می گذارد .

همه ما به نحوي تحت تاثير رنگ ها هستيم براي اسم هر فرد رنگ مخصوصي وجود دارد كه ميتواند بر زندگي او تاثير بگذارد رنگهاي هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از :

قرمز : 1 ش س ج الف
نارنجي: 2 ت ث ك ب
زرد : 3 ي ل ص ض
سبز : 4 و م د ژ
آبي : 5 چ ن ط ظ
نيلي : 6 ح خ ف
بنفش : 7 ع پ غ
صورتي : 8 ز ق ه
طلايي : 9 ر ذ گ

براي اينكه با چگونگي قضيه آشنا شويد يك مثال مي آوريم در اينجا خانم ليلا جلالي را نمونه قرار مي دهيم ابتدا اسم و فاميل او را مي نويسيم:
ل 3
ي 3
ل3

ا1

ج 1
ل 3
ا 1
ل 3
ي 3

سپس اين اعداد را با هم جمع مي كنيم
331311333 =21 و 3 = 1 + 2 و باز هم 3= 0 + 3
عدد 3 مربوط به رنگ زرد است كه رابطه اي مستقيم با شخصيت او دارد به توضيحات مربوط به رنگ زرد مراجعه كنيد:

صورتي

دارای قدرت جسمی بالایی هستید . به خاطر اراده بالایی که دارید می توانید رویاهایتان را به راحتی به واقعیت تبدیک کنید . با مسئولیت ها به راحتی کنار می آیید و می توانید دیگران را در مشکلاتشان راهنمایی کنید . از نظر عاطفی قوی و عمیق هستید . برای رسیدن به هدف هایتان عشق به هم نوع در شما آنچنان زیاد است که به جز خدمت به بشریت مسئولیت دیگری ندارید . صمیمیت بیش از اندازه با دیگران برایتان سخت است . در مقام یک رهبر می توانید موفقیت های بزرگی را در زندگی تان بدست بیاورید . برای رسیدن به هدف هایتان حتی سلامتی خودتان را نیز به فراموشی خواهید سپرد .

قرمز

بسیار جاه طلب هستید . و برای رسیدن به هدف هایتان مهم نیست که بقیه را نیز فدا کنید . قرمز رنگ نیروی حیاتی و جسارت است . همیشه سعی می کنید که روی صحنه به فعالیت بپردازید و مورد توجه قرار بگیرید . بسیار خونگرم هستید و به سادگی تحریک می شوید . ممکن است در اوج شادی نیز به ناگهان و با کوچکترین بهانه ای اخم هایتان در هم برود . و در لاک خود فرو بروید . باید سعی کنید که از انرژی فوق العاده تان به نحو و جهت مثبتی استفاده کنید . تا باعث افسردگی تان نشود . گاهی نیز به سرعت صبر و حوصله خودتان را از دست می دهید و به دیگران زور می گویید . یادتان نرود که هر کسی روش بخصوصی برای پیشرفت در زندگی دارد و آنچه را که فکر می کنید برای شما مناسب است ، ممکن است برای دیگران کاملا ً مضر باشد .


زرد

بسیار تیزهوش هستید . شخصیتی بسیار خوش بین و فعال دارید . هرگز در ابراز آنچه که می خواهید بر زبان بیاورید ، حرف کم می آورید . به خاطر زنده دلی ، ابتکار و مستعد بودن در روابط عمومی ، همیشه دور و برتان پر از دوستان متنوع خواهد بود . با وجودی که روحیه بسیار شادی دارید ، هرگز احساس رضایت نخواهید کرد ، مگر اینکه شادی هایتان را با دیگران تقسیم کنید . تنها ایرادی که می توانید داشته باشید ، قدرت تخیل و تجسم بیش از اندازه تان است که گاهی شما را در خود غرق می کند . تا نتوانید مسیر زندگی تان را مشخص کنید . از طرف دیگر اگر نتوانید انرژی و توانتان را در مسیر درستی استفاده کنید ، در آخر خواهید دید که بیشتر اهدافی را که شروع نموده اید ، نا تمام مانده اند . سعی کنید بر قدرت تمرکزتان بیافزایید و در هر زمان فقط روی یک هدف فعالیت داشته باشید .

طلايي

در هر چیزی فقط حد بالای آن می تواند رضایت خاطر شما را بر آورده کند . از طرف دیگر رفتار و کلامتان چنان جذابیتی در خود دارد که به ندرت ممکن است که کسی با شما آشنا شود ، ولی شیفته تان نشود . دانش و آگاهی شما نسبت به زندگی غیر قابل توصیف است . به ندرت ممکن است چهره افسرده ای به خود بگیرید . زیرا که به هر چیزی با خوش بینی زیاد نگاه می کنید . می توانید معلم خوبی باشید و تمام تجربیات تان را به دیگران هم یاد بدهید . در هر فعالیت گروهی به راحتی مورد توجه قرار می گیرید و مثل یک جادوگر افسانه ای می توانید تمام شرایط منفی را به بهترن موقعیت ها تبدیل کنید .

نيلي

زندگی شما بیشتر به زندگی انسان های عارف شباهت دارد و مردمی که با آنها سر و کار دارید ، نزد شما به گناهانشان اعتراف می کنند . با عشق و علاقه ای که به پاکی و زیبایی های دانیا دارید ، می توانید توان و شادی فوق العاده ای به افسردگان ببخشید . به جز روحیه و شخصیت نوع دوستی که دارید ، از یک حس ششم بسیار قوی نیز برخوردار هستید که این خود باعث می شود به راحتی از مشکلات مردم با خبر شوید . بسیار سخاوتمند و با قدرت هستید . عاشق زندگی و خانواده هستید و تنها وقتی از خودتان راضی می شوید که بتوانید عشق و علاقه تان را به دیگران ببخشید . بسیار عادل هستید و با کمترین بی عدالتی در مورد دیگران آزرده خاطر می شوید . اغلب افرادی را به خود جذب می کنید که به نوعی گرفتار هستند و برای طلب کمک به شما روی می آورند .

سبز
برایتان خیلی مهم است که برای خودتان برنامه روزانه تعیین کنید . نظم و انضباط برایتان اهمیت زیادی دارد . به ندرت ممکن است زندگی تان آشفته و بی هدف باشد . دیگران اغلب برای گرفتن راهنمایی های جدی نزد شما می آیند . حرص زیادی برای کمک به دیگران و حل مشکلاتشان دارید . تکامل شخصیت برایتان ارزش بسیار زیادی دارد . و برای گسترده تر ساختن افق دانش خود ، هرگز از آموختن باز نخواهید ماند . تغییر و تحول برایتان چندان خوشایند نیست و بیشتر ترجیح می دهید که به جای پریدن از شاخه ای به شاخه دیگر ، روی هدف ثابتی به فعالیت بپردازید . برای اینکه کوتاه تر نظر نمایید باید سعی کنید هم زمان با زندگی و زمان حرکت کنید و کهنه ها را دور بریزید . احترام گذاشتن به آداب و رسوم و تشریفات گذشته بسیار با ارزش است . ولی با آنها زندگی کردن رکود ذهنی را نتیجه می دهد .

بنفش
عاشق کند و کاو و جستجو در عمق هر پدیده هستید . و شاید هم به همین دلیل عشق به علوم غریبه در شما به حد کافی وجود دارد . همین مساله باعث خواهد شد که به رشته هایی چون تفکر روی بیاورید . هیچ اتفاقی را به راحتی قبول نخواهید کرد . مگر آنکه خودتان شخصا ً آن را تجربه کنید . اعتقاد بر این دارید که به هر چه نیازمند هستید در درون شما وجود دارد و در حل مشکلات سعی می کنید راه حل را در روح و درون خود بجویید . در رابطه با شرایط زندگی تان بسیار حساس هستید . و در واقع ذهن شما می تواند مثل یک گیرنده فعالیت کند . عاشق تنهایی هستید و هماهنگ شدن و یا کنار آمدن با دیگران یکی از مشکلات بزرگ شما به شمار می رود .

آبي
به احتمال قوی ، دیگران شما را شخصیتی بدون تعارف و تشریفات می دانند و شاید هم به همین دلیل برایشان جالب توچه هستید . آزادی برایتان ارزش بسیاری دارد و هرگز نمی توانید در محیطی کار کنید که به شما تحکم می شود و یا زیر نظر قرار دارید . اگر این همه دنبال تنوع هستید ، به این دلیل است که اعتقاد زیادی به حقیقت دارید و از اینکه در هر تجربه ای درسی بزرگ نهفته است . به همین دلیل زندگی با تمام سختی ها و مشکلاتش برایتان لذت بخش است . روحیه سرکشتان باعث خواهد شد که کمتر در هر زمانی در یک جا بند شوید . و در زندگی و اجتماع شهرتی برای خود فراهم کنید . در هر محیطی که قدم بگذارید ، با استعداد مادرزادی که دارید خواهید توانست صلح و آرامش را در آنجا بر قرار کنید . گاهی که احساس منفی دارید ، بسیار تنبل می شوید و دلتان نمی خواهد که انرژی فراوانتان را در مسیری به مصرف برسانید . در یک چنین زمانی احتیاج به مکانی خلوت دارید تا تعادل زندگی و روحی را در خانه به وجود بیاورید .

نارنجي
شوخ طبعی و بذله گویی بخصوصی را که به ارث برده اید ، باعث شده که محبوب اجتماعی شوید . نشاطی را که از خود نشان می دهید ، آرزوی قلبی خیلی هاست . اغلب تجربیات زندگی تان رنگ عاطفی به خود دارد . شخصیتی بسیار جذاب و دوست داشتنی دارید . متاسفانه گاهی اوقات در مورد هر مساله ای بیش از اندازه غلو و زیاده روی می کنید . به حدی که بین عاطفه و منطق سرگردان می مانید . به نفع خودتان خواهد بود که بین عقل و احساس ، تعادل برقرار کنید . برایتان مهم است که خودتان باشید . بنابراین سعی کنید کمتر تحت تاثیر دیگران قرار بگیرید . به هر کاری که دست بزنید ، شاید نتوانید دیگران را راضی و خشنود کنید ، مگر این که دست از تقلید بردارید و آنچه را که از درونتان می جوشد ، ابراز کنید . در چنین صورتی است که بر قلب ها خواهید نشست .

 

               عزیزم حالا برو نظر بده

 



| *| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 1:37 توسط پریسا |
*~*~...خیلی سخته ~*~*

   Image and video hosting by TinyPic                   Image and video hosting by TinyPic                      Image and video hosting by TinyPic      

خیلی سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم

همیشگی هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه از نفرت لبریز باشی حس کنی هنوز هم

دوسش داری

 

 

خیلی سخته بخوای سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار تمام وجودت زیر آوار

غرورش له شده

 

 

خیلی سخته وقتی پشتت بهشه دونه‌های اشک گونه‌هاتو خیس کنه اما مجبور

باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 

 

خیلی سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش جز سلام هیچ

چیز دیگه‌ای نتونی بگی.

 

 

خیلی سخته گل آرزو هاتو توی باغ دیگه‌ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و بگی

گل من باغچه‌ی نو مبارک...

 

Image and video hosting by TinyPic

 

پيداست هنوز شقايق نشدي

 زنداني زندان دقايق نشدي 

وقتي که مرا از یاد خود بردی 

 يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

پاييز بهاريست که عاشق شده است

 

 

                  نظر نظر نظر

 



| *| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 1:14 توسط پریسا |
*~*~میدونم...~*~*

 میدونم...

ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني اما نزن...

ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاري اما نزار...

ميدونم ميتوني بري و باکس ديگه‌اي دوست شي اما نشو...

ميدونم ميتوني جواب منو ندي اما بده...

ميدونم ميتوني نابودم کني اما نکن...

             

              Image and video hosting by TinyPic

                 

 

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا كه تو را دوست دارم

ديوانه وار عاشقت شدم

چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي

و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم

به خدا سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است

و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود

چرا كه شب عشق بسيار طولاني است

و قلبم در آرزوي تو مي سوزد

آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي

خورشيد وجودت پنهان مي گردد

و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند

و به دنياي غريبي مي برند

هميشه در قلبم حضور داري

و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است

تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام 

      محبوبم هميشه به یادت هستم و دوستت دارم

 

Image and video hosting by TinyPic

 

  Image and video hosting by TinyPic

 

                 دوستان گلم نظر یادتون نره ها ها ها ها ...

 

 



| *| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 0:27 توسط پریسا |
*~*~نشانی ....~*~*

 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا

کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا

کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز

کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي

يابي

 

            

                     Image and video hosting by TinyPic

 

 

 



| *| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 0:1 توسط پریسا |
*~*~ای کاش ....~*~*

 

کاش هیچ وقت التماست نمی کردم که زنگ بزنی

کاش هیچ وقت به پات نمی افتادم که زنگ بزنی

کاش اون روز میمردم و نمی شنیدم دلیل اصلی رفتنت رو

چرا دیگه دوستم نداری؟

بی معرفت اصلا به من فکر کردی

نگفتی اگه بفهمه واسه چی می خوام برم چی کار می کنه

این بود دوست داشتنت این بود تا آخر کنار هم بودن

گلم چرا چرا منو دوست نداری؟

می فهمیدم تغییر کردی .

بهت گفتم بهت گفتم که عروسکم بگو بگو منو دوست داری یا نه به خدا نارحت

نمیشم

فقط راستشو بگو من می خوام راستشو بگی .

 گفتی آره دارم ولی فعلا می خوام درس بخونم چقدر خودمو گول

 زدم و گفتم اره اون منو دوست داره اون منو داره و حالا می خواد درس بخونه .

 گفتم آزادت بزارم که مثل من نشی

 گفتم ازادت بذارم گفتم حرفی نزنم که ناراحت بشی . تا بشینی راحت درستو بخونی

اصلا باورم نمی شه اینجوری با احساساتم بازی کنی

فهمیدم که دیگه برات ارزش ندارم!

فهمیدم که بهم دروغ گفتیو از همه بدتر اینکه گفته بود به جان من راست میگه!

فهمیدم که دیگه صحبت کردن با من برات یه وقت گذروندنه!


فهمیدم برات هیچ اهمیتی ندارم!

خیلی سخته

فقط کسی که تو شرایطه من قرار گرفته باشه حرفمو می فهمه


چرا ؟!چرا؟! با من اینجوری کرد!

اخه گناه من چی بود جز دوست داشتنت

جوابه صداقت و یکرنگی من این بود!


آره من مقصرم!

به خاطر صداقتم !

به خاطر یکرنگیم !

به خاطر اینکه گفتم دوست دارم !


آره از وقتی فهمیدی گرفتارت شدم همه چی عوض شد


چرا؟

فهمیدم دیگه نباید کسی رو دوست داشته باشم!

باید مغرور بود!

باید مثل سنگ باشم!

دیگه خودمو برا هیچکس نمیشکنم!

الان که دارم این جملاتو می نویسم تمام وجودم می لرزه


هر جور شده باید اینا رو بنویسم .

دوست دارم داد بزنم آخه به چه گناهی باید اینجوری با احساسات من بازی شه!

آره مثل اینکه تو این دوره زمونه یه طرف باید فدا شه !

دیگه چیزی به اسم عشق , دوست داشتن معنی نداره

لعنت به من اگه دوباره دچار شم

خدایا نابود شدم!!!  دارم دیونه می شم  !!!

ولی با تمام این حرفا به اون بد وبیراه نمیگم چون عاشقونه می پرستمش و دوسش دارم

خودم مقصرم

شاید خودم, خودمو بی ارزش کردم


ولی خودمو هرگز نمی بخشم ! 

 

 Image and video hosting by TinyPic

 

گلهای من نظر نظر نظر

 

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 23:52 توسط پریسا |
*~*~متن عاشقانه...~*~*

 

سلام دوستان گلم ببخشید که این هفته دیر آپ کردم خب درسها سنگینه دیگه

کارش هم نمیشه کرد مجبوریم بخونیم دیگه حالا بازم ببخشید که دیر شد

امروز براتو یه متن عاشقانه گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد

                           لطفا نظــــــــر یادتون نـــــــــره

 

چرا بازم دوستش داری مگه نمی بینی مگه نمی شنوی

بابا داره داد میزنه داره فریاد میزنه میگه دوستت ندارم

می تونی این جمله رو بفهمی می تونی درکش کنی دوست

نداره آقا اگه می فهمیش  خوب چرا بازم واسش شبا گریه

میکنی چرا تا اسمشو میارم دردت میگیره چرا تنهاش نمیزاری

چرا از خودت جداش نمیکنی اینو بهت میگم بفهم و درکش کن

همه چیز بین تو و قلب اون تموم شده بیا ببین چه راحت پا

گذاشته روی تمام احساساتت پا گذاشته روی تمام حرفاش

خوب آدم که اینجوری باشه به چه دردی می خوره

 خوب اگه می دونی پس چرا اونو تو خودت نگه داشتی

چرا نمیندازیش بیرون همونجوری که اون تورو انداخت بیرون

چی،چی میگی بلند بگو نمی شنوم !!خوب اره تو شاید ولی اون

که می گفت دیونه ام دیونه ام دیونه ی تو  حالا کجاست نه یه

شبه عاقل شده خوبه همین دیشب با هم نشستیم دست

نوشته هاشو خوندیم . می دیدی که اونجا چی میگه حالا چی

شده بابا این یه امتحان بوده از طرف خدا  اینو بفهم اصلاً اینارا

ولش کن مگه تو دوسش نداری خوب مرگ آره اگه دوسش داری

تنهاش بزار چرا اون بدبختو تنها نمی زاری هان !!!

گناه داره به خدا هر وقت که بهش زنگ میزنی اصلاً می دونی

اون چی میکشه

قلبم : مگه اون نمی بینه من چی میکشم

مگه نمی بینه بدون اون طاقت ندارم

دیگه حال و حوصله هیچی حتی تلاپ تولوپ کردنم ندارم

بابا  چجوری من به شما ملت بگم و بفهمونم

من وقتی یه نفر یه کس یه چیزو تو خودم نگه میدارم

دروسته از اون نو زیاد هست شایدم بهتر ولی تورو خدا اینو

بفهمین که اونی که توی خودم

نگه داشتم بهترینه با همه فرق داره  

وایسا وایسا وایسا

چی با همه فرق داره

ببخشین میشه بگی فرقش با دخترای دیگه چیه که اینجوری تو

کفت گذاشته

بد بخت مثل اینکه حرفای اولی که بهت زدم نفهمیدی

میگم اون گفته دوست ندارم        

قلبم: خوب اون نداره من که دارم

برو بابا کلافم کردی

هرچی بگم بازم حرف خودتو میزنی

 قلبم : به خدا به هرچی که شما آدم زمینیا می پرستین  من دوسش دارم

 چرا تنهایی؟ این سوالی که بی جواب  برام مونده ... آره

تنهاترینم... چرا؟خودت بهتر میدونی ولی نمیگی... ولی من میگم

تا همه بدونن که هنوزم با همه بی وفائیهایت دوستت دارم... من

تنها شدم چون عشقم پاک بود... من تنها شدم چون دل ساده و

زلالم در دستای تو بود... ولی تو چی باوفا؟ به خدا در پس

سختی این روزها وشبهای نفرین شده برام هنوز  دلم نمیاد از

گل نازکتر بهت بگم... دلم نمیاد... آخه تو مقدس ترین الهه ی

دورانی... من دوست نداشتم تو را با کسی دیگه تقسیم کنم...

ولی ناخواسته تقسیم شدی...غم وغصه هایت برای من موند و

در وجودم ضرب شدن... ولی شادیها و قصه هایت هم مال

دیگرون شد... فدای سرت... فدای یک ترنم دلنشینت... فدای یک

نگاه غریبت...

 

           نظــــــــــر نظــــــــــر نظــــــــــر

 

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 12:15 توسط پریسا |
*~*~عکس های ناز کودکان...~*~*

 

این عکسها رو چون خودم دوست داشتم گذاشتم امیدوارم شما هم دوست داشته

باشید راستی نظر فداموشتون نشه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

     Image and video hosting by TinyPic

 

اگه شما هم خوشتون اومده نظر بدید تا دوباره بذارم فعلا بــــــای بـــــای

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 12:5 توسط پریسا |

 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس